یک سئوال وشاید چند سئوال ....؟؟؟؟؟؟
هرگز فکر کردید چرا پا روی زمین گذاشتید؟
قرار بود یا قراراست چه کاری را انجام دهید ؟
حضورتان در روی زمین خدا چه اثری دارد ؟
ویا شما جلوی پیش امد چه چیزی را میگیرید ؟
حتما فکر کردید ...من هم فکر میکنم .....
خوب به این حرفم معتقدم که اولا من به اختیار خودم به زمین نیامدم که اگه این طوری بود چیزی یادم می ماند !!!!!
(یک چیزی یک جایی منو ساخت وبعد روی زمین گذاشت...)
و میدانم : اون هرکی هست وهرچی هست خالق وخدای من است.
نمی دانیدچقدر دنبالش گشتم نشان ازبی نشان ...گرفتن .. کار راحتی نیست ؟؟؟!!!!
در اسما وصفاتش غور کردم ..اوه متحیر القول بود ...ذهن محدود من تاب این نامحدود را نداشت ...
به خودم گفتم :به اندازه رفع عطش که میتوان از دریای معرفتش نوشید.
تا فهمیدم همین جاست از شاهرگ گردن به من نزدیکتر...توی چین
پیشانی؛ وقتی تعمق میکنم...توی نگاهم وقتی لبخند دخترک کنار جاده را
میبینم ...توی صدام وقتی کسی را دعامیکنم ...
خواستم خدا یش بخوانم دیدم کمی رسمی ودور ...
میخواستم دوستش بنامم دیدم خیلی به من نزدیکتر از یک دوسته .
( نفخت روحی...) از روح خود در شما دمیدم!!!
خواستم این من من را بهتر بشناسم.
( خودشناسی راهی برای خدا شناسیه...)
البته حالامیدانستم من قسمتی از اویم وجالب اینکه دیگران هم قسمتی ازاو بودند ..
( .نظریه وحدت در کثرت وکثرت در عین وحدت )
معنی احسن الخالقین را هم می فهمیدم وبارها تکرارش کردم.
نمیدانم در شگفتی یک سازه بودم یا در حیرت حضور یک سازنده...(مطمئنن هردو
جای تحسین داشت.)
خوب هنوز سئوال من پابرجا بود وظیفه این سازه چیه ؟
واین جوابی بودکه پیدا کردم :
اگاهی وشناخت ..فهم جهان ودانش بی همتای خالقش
حیرت وتحسین وغور در اسما وصفاتش
کمال وجود ی تا مقام همنشینی با خدا
مودت دوستی وعشق ...به ان تنهای بی همتا
ودر مورد خودم چه وظیفه ای داشتم ؟؟!!
میدانستم ما مثل قطعات یک پازلیم که جهان هستی را میسازد .
من کجای این تصویر بودم؟
تصویر یک شکوفه روی شاخه درخت هلو !!
یا پیچکی, دور تنه یک صنوبر جنگلی !!
ستاره ای, گوشه زنخدان ماه !!
یا موج نارامی که از خشم و طغیان کف کرده !!
من چی بودم ...شاید بهتر باشه بگم من دلم می خواست چی باشم ؟
این بازی شبیه بازی جومانجی بود هر مهره که میانداختی در گیر یک فضای جدید میشدی با بازیگرهای جدید ویک نقش تازه ..
یک بار به یک دوست گفتم :دلم نمیخواد نقش ادم بده را بازی کنم ...
با انکه میدانم توی هر بازی خوب وبد مکمل هم هستند .
تازه هیچ اجباری نیست .حتی اگر همه بخواهند خوب باشند ..
مگه( دنیای پر از صلح ) ارزوی هر کسی نیست.؟؟!!
دوستم گفت : حالا تو چه نقشی را بازی میکنی ؟
گفتم :من ...اگه یک روز مردم میفهمی.. که دنیا یک فیلسوف خوب را از دست داد