X
تبلیغات
شکوفه های صورتی
 

شکوفه های صورتی

 

 
  .. 
 

RSS


منوی اصلی

 » صفحه نخست
 »
ايميل ما
 »
آرشيو مطالب
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » لينك آر اس اس
 » عناوین مطالب وبلاگ
 » طراح قالب

 

آرشیو ماهانه
» اردیبهشت 1392
» فروردین 1392
» اسفند 1391
» بهمن 1391
» دی 1391
» آذر 1391
» آبان 1391
» مهر 1391
» مرداد 1391
» تیر 1391
» خرداد 1391
» اردیبهشت 1391
» ادامه ی ارشیو مطالب
 

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» سیب کال ( بیتا )
» مجال( عطیه )
» از همه دنیا فقط تو ( ودود )
» پاکت باز
» میشه خدا را حس کرد
» کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
» فرشته
» زندانی سلول 688 ( بهناز )
» کوروش کبیر ( امیر )
» صراط معرفت
» ابن عربی( صدفی )
» سیب کال 212
» amin
» قصه های من و کتابام ( روناک )
» مهرنما2
» طرلان
» فرزین داستانکی
» گذر خاطره ها( زری )
» همراه اول
» توسط
» گالری عکس
» دیدار
» پهلوان زاده
» خر دهکده
» کارمندان وکارگران
» افق ( طیبه )
» زمستان زیباست
» ارش کمانگیر
» در امتداد گیسوی تو...
» صراط معرفت 2
» باران شمالی
» lمسعوده
» محمد دلاوری (اعترافات)
» prva guilan
» رویت قبض گاز
» زندانبان 62(مجنون)
 

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin

 

تبلیغات

تبلیغات

 

درباره ما



تی تی


  لی لی
 

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم..

از رویا  وکیلی


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392

 

 
 



  واقعیت
 

دیدن واقعیت " عریان " تاب فراوان میخواهد ، بهتر

که  لباس مختصری  " پوشیده  " باشد


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392

 

 
 



  آتش زیر خاکستر
 

کنکاش در پی معرفتی از هستی وکائنات خدای بزرگ ما

را به ان جا میرساند که قوانینی را کشف کنیم که در هر

نقطه مکانی وزمانی وجغرافیایی قرار بگیریم ؛ ان شکل از

حیات در پدیده های جانداروبی جان قابل رویت ,ان قانون

قابل اجرا , وان تجربه قابلیت تکرارداشته باشد ...


اما تئوری ها ونظریات انسانی  به تعداد پاسخ های که

مفسر سئوالات حقیقی باشد  ویا در پیداکردن حدسیاتی

برای تعیین وکشف  روابط بین امور وپدیده ها ویا در جهت

توضیح وشرح وبسط اتفاقاتی که میافتد ارایه میگردد.


برای همین است که تاریخ  از گذشته دور تا تاریخ معاصر

پر شده از دوره های متفاوت طلوع وافول نظریات وتئوری

های انسانی که گاهی تاریخ مصرفشان بر میگردد به

همان زمانی که زاده شد وگاه تا عصرحاضر هنوز بین ادمها

ی که برای پاسخ به سئوالاتشان نزدیکترین جواب به

حقیقت یافته شده را ان نظریه خاص میدانند و لاجرم

طرفداران ان هم هستند .

البته در این میانه  کسانی هم پیدامیشوند مصرانه با

جزم اندیشی که تاریخ از ان پر است درتلاشند که بر

تاریخ مصرف بعضی ازنظریات افزوده وازارزش  بعضی دیگر

بکاهند( و چه سودی عایدشان میگردد .خدا عالم است

وبس)


مسلما سالک عاشق وهوشیار همیشه از پس تحلیل

همه این  موارد بر نمی ایید. ان هم در این وقت تنگ

عمر باتمامی تکالیفی که برای زنده بودن وزندگی کردن

بر  عهده دارد هرچند لزومتی برای مطالعه وبررسی همه

نظریات  نیست ..

مهم ان است که مرزی قایل شویم تا نظریات  برتر را ازبدتر  جدا کنیم .

بدون تکرار مکررات دیگران بدون جزم اندیشی به دنیای

من  یا تو , تاریخ من  یا تو , فلسفه من یا تو , حتی

سیاسی کاری وسیاه نمایی های من یا تو ...

انعکاس هر صحبت که به  سمع ورویت تومیرسد در انحنا

اینه قلبت که صیقل خورده بنشان  واگر هنوز توانست

پاسخ سئوالات حقیقی تورا بدهد...


 یا قادر باشی امتداد یک دیدگاه قدیمی را و نقش پر

رنگش را از گذشته درحاشیه نظریات امروزببینی

  میتوانی معتقدشوی که ان نظریه انسانی هنوز چون

اتش زیرخاکستر  اماده شعله ور شدن است .وگرنه باید چاره ای

نو اندیشید

.

 


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 17 اردیبهشت1392

 

 
 



  انسان متجدد
 

چشمانم جدیدأ دندان در آورده اند

لقمه ی بزرگتر از دهانم گرفته ام

چشمانم  را آنقدر باز میکنم که انگار میخواهم همه زیاده خواهی ام را

از بغل لقمه ام بقاپم و ببلعم

تا شاید باورکنم

که :

نه خیلی هم بزرگ نیست ...خوب است

 

گاز اول ...

گاز دوم ...

گاز سوم

همچنان پی در پی و نجویده می بلعم

و باهر بار بلعیدن به  زیاده خواهی های به ظاهر منطقی ام دامن میزنم

تا نگاه حریصانه ام  هست دیگر چه نیازی به لب و دندان و زبان برای بلعیدن

چشمانم را چنان گشاد گشاده ام که میتوانم تمام حظ دنیا را با نگاهم فرودهم

دندانهایم را میفشارم       بزاقم را با ولع فرو میدهم 

همه نیرویم را در انگشتانم جمع میکنم و چنان بر سطح مخملی خیالاتم میفشرم که ناخنهایم پاره اش میکنند

با چنگالهای گره خورده ام

با چهره از طمع افروخته ام

و بالبخندی  شرورانه که بیشتر مایلم مرا صمیمی و معتمد نشان دهد

و با چشمانم

بر موجودیت لقمه ی بسیار بزرگی که برای خود از لقمه های کوچک و بزرگ همسانانم ساخته و پرداخته ام

یورش میبرم

گازهای پی در پی و بلعیدنهای شتابزده

برای آغستن هرچه بیشتر

 در انبار خواهش های بی حد وحصر

و اینک

این منم

نمونه ای از موجودی به نام انسان متجدد  

در قرن بیست و یکم ...

                                                                                    از عطیه خسروی


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در شنبه 24 فروردین1392

 

 
 



  بحران نوشیدن چای بی تو ...!؟
 
تو رفته‌ای
و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه
مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و
این احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند

از :پوریا عالمی


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 22 فروردین1392

 

 
 



  دیسک کمر= سبک زندگی
 
پرسیدم : چطور ممکن است ! من کار خاصی نمیکنم و مشغله ام سنگین نیست . دکتر معالجم گفت : خانم این بیماری شما الان شایع است و کمتر کسی است که ازدرد کمر ننالد و دیسک نداشته باشد ... اما خاص نیست - و به قول دوستم هیچکس از دیسک کمر نمرده است - باید خودتان را با آن وقف دهید و سبک زندگی تان را عوض کنید . پرسیدم : منظورتان چیست ؟ دیسک کمر چه ربطی به سبک زندگی دارد ؟! *** من عمری بود وقت خود را صرف مطالعه وتحقیق درباره فلسفه زندگی کرده بودم . با نیکوس کازانتزاکیس و جوینده راه حقش در 17 سالگی شروع کردم و سپس میلان کوندرا بار هستی اش را روی شانه های من گذاشت . وین دایرکه استاد کلام بود وحرفهایش به من انرژی میداد وگرمم میکرد . پائولو کوئیلو که برای پیدا کردن کیمیایش مرا تا اهرام ثلاثه برد واخرش دم در خانه ام گنج را به من نشان داد وگفت : ارباب مگر تو نمیدانی برنده ها همیشه می خندند ومن خندیدم تا باورم شود که برنده ام . (و برنده همیشه تنهاست). یوستین گردر در دنیای سوفی مرا برد به فلسفه سه هزار سال پیش در چین و گفت : به نظر تو ما آن آدمی هستیم که خواب پروانه میبیند یا پروانه ای که خواب آدم شدن ؟؟!! لذت فلسفه با کانت ؛ و دکارت با ان جمله معروفش : من می اندیشم پس هستم . و من می گویم : من مطالعه میکنم پس هستم . فلاسفه وعرفای اسلامی مثل شمس تبریزی با خط سومش که چه خوب فهمیدمش ومولانا وعطار وخیام ؛ وعزالدین نسفی که من را با انسان کامل اشنا کرد و منصوربن حلاج که با او عاشق شدم وافسوس خوردم که چرا فنا نشده ام ... همه و همه یاری ام کردند تا سبک زندگی ام را بسازم ولی هیچکدام به من نگفتند دیسک کمر هم به سبک زندگی مربوط است ؟؟؟!!! وحالا دکترم می گفت : سبک زندگی تو باید عوض شود .(؟!) ارامش واسایش باید سر لوحه زندگیت باشد استراحت واستراحت توصیه من است خوب بخور ؛ خوب بخواب , خوب بگرد و خودت را نگران نکن بار زندگی ات را به دوش نکش ، بار هستی که دیگر چه عرض کنم ...... ؟؟؟!!!


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در دوشنبه 19 فروردین1392

 

 
 



  غریبه ای ,قریب
 

یک دنیا سئوال دارم گاهی روشن وگاهی در پس  مه

ای  نامحسوس ودوروگاهی مچهول ...همیشه از خودم

پرسیدم من کی هستم ؟خداکیست /؟رابطه ام با او

چگونه باید باشد  ؟قراراست روی این  زمین چه کاری

را شروع یا به پایان رسانم ؟ جوابهای پیدا کرده ام

جوابها ی به مراتب ساده ترازانچه که فکرش را بکنم

.چنان شفاف که گویی همیشه اینجاوجلوی رویم بوده

است .( به سرخی و طعم شیرین این سیب که در

دستانم دارم . ) 


اماحالا سئوال دیگری از خودم دارم .رابطه ماانسانها

باهم چیست ؟ کجا ان اتفاق با هم بودن (بارابطه

سببی یانسبی ؛ با عشق یانفرت ؛ با دلخوشی بودن

درکنار هم یابانگاه بی تفاوت وسرد دور ازهم ؛...)

قرارش بسته شد؟ . هفت میلیارد انسان ورنگ و وارنگ

  ازنژاد های گوناگون وباتعریفی که از برتری وبدتری

دارند   با اندیشه وسلیقه های گوناگون باتمامی خصلت

های خوب وبد وزشت ! وباورهای که خود را به ان آذین

بستند با رسومات نو وکهن وتعریفی متمایز ازحیات

دنیوی و اخروی  تا ادعای  مالکیت بهشت ودوزخ ...


من کجاو چه وقت و با کدامیک شان پیمان خواهرانه

  بستم ؟

محرم من ونامحرم من کدام یک ا ست ؟


به قول ان عزیزباید  تمام کواکب و اجرام

اسمان وزمین جمع شوند تاتو اینجا در این

بعد مکان و زمان کنارکسی یا چیزی قرار

بگیری.

یا به کمک کسی بیایی که غریبه ای   ,قریب

است .

 

به یاد دارم کنار تندیس  بودا همانگونه که کنارمزارخیام

نشسته بودم  نیز همین حس عجیب  را داشتم که من

برای دیدن یک دوست چه دیررسیده ام . ..

گاهی عمیق میشوم در جشمان رهگذری وبه خود

میگویم او برایم اشناست.اما به یاد نمیاورم  کجا

دیدمش ومطمئنم که هیچ شباهتی به اشنایان زمینی

من ندارد .


گاهی دستی دراز میکنم به مددی ومطمئنم جایی

فراری بسته ام که دستم را بگیرند و دستشان را  به

محبت تمام بگیرم .

وگاهی برای عزیزسفر کرده ای که درغبار زمان گم

شده چنان ملتمسانه بااعتقاد به این که   ادمی چیزی

فرای گوشت وپوست واستخوانی است که ما زیر

سنگ لحد  خاکش کرده ایم آرزوی دیدار میکنم  .


به خودم میگوییم مرزهای آبی وخاکی ونژادی

وجنسیتی واعتقادی ومنافع شخصی و گروهی حتی

ملی  تنها بهانه ای است برای جدا کردن انسانها از هم

و"عشق تنها عشق به هم" کلید این در بسته

است  .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در یکشنبه 11 فروردین1392

 

 
 



  نرخ خنده( ؟)
 
فرقی نمی کند

بگویم بدانی

یا نگویم و بدانی

کفش اگر تنگ باشد پا را زخم می کند

وای به روزی که دل تنگ باشد...

نقاش  باشی چند می گیری بیایی

و صفحه تنگ دلم را نقاشی کنی؟

و برای اتاق دلم یک روز آفتابی پر از امید بکشی؟

می توانی داخل باغچه ی حیاط دلم بنفشه بکاری؟

و یک گنجشکک اشی مشی  روی شاخه های درخت سیب؟



راستی من روی صورتم یک خنده می خواهم

نرخ خنده که گران نیست؟؟؟؟؟؟؟؟


از دوست عزیزم سیب کال


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 24 اسفند1391

 

 
 



  رویایی دارم
 

در پاسخ به یک خواننده ::وهمه انهایی که فکر میکنند

و وب محل گشت وگذار وتماشای عکس بازیگران, پی

گیری سوتی دادن سیاستمدران وچت وگفتگوهای صنار

یک غازجوجه فکولی های  است که دستشان توی

جیب اجداد نیاکانشان میرود وموی سرشان  به همت

موس  مثل علف روی سرشان سیخ ایستاده ...


من اینجا هستم برای اینکه رویای  دانش (آی –تی ) را

میفهمم .رویای  تشکیل دهکده جهانی اطلاعات .برای

شنیدن وبرای خواندن وبرای شنیده شدن وخوانده

شدن . هنوز ازخبر  تشکیل بزرگترین کتابخانه مجازی در

انگلیس چند صباحی نمیگذرد . اما من ارزوی داشتن ان

را سالهاست درخیالم میپرورانم .دنیای مجازی بدون

طول وعرض وارتفاع وزمان ومکان  , حجم بزرگی ازتبادل

تجربه  بدون تیغ سانسور بدون صرف وقت برای جستجو

ومهیا وقابل الوصول در هر گوشه از کره خاکی ...


جایی خواندم مخترعین کسانی هستند که   در روزگار

خود احمقانه ترین رویا ها ممکن  را به حقیقت تبدیل

کرده اند .رویای پرواز ورویای دسترسی به ابی بیکران

وژرف اقیانوس ورویای باهم بودن بی انکه  نسبتی

نسبی یا سببی داشته باشیم


برای من در این گوشه از اسیا  کشور ایران ,تا ان سوی

مرزها تا قاره پنجم استرالیا ... چه شوق انگیزاست

حس بودن با همه و شنیده شدن وفهمیدن هم  .


مگر در تمام عمرت چند بار میتوانی اسباب سفر بربندی

وبه همت پاهایت اعتماد کنی که ترا ببرد تا آن  شهر

دور دور ...

چندی پیش برای پیدا کردن یک آدرس از شهر خودم به

سایتی مراجعه کردم وچه شگفت انگیز بود ؛روی یک

صفحه مونیتوراز   کوچه ای  به کوچه ای  با یادواره

های که درهرمیدان کار گذاشته بودن با ثبت تمام

تغیرات مکانی که در سالهای ا خیر رخ داده است .من

عبور کردم گویی من هفت شهرعشق را پیمودم در

نگاره ای ...

من برای همه اینهایی که گفتم اینجا هستم حالا به من بگو تو برای

چی توی وب میگردی ؟


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در یکشنبه 20 اسفند1391

 

 
 



  حرفی از جنس ...
 
حماسه ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام

نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت و فخرم این

که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.

دکتر شریعتی


آرزو میکنم که میتوانستم درعنوان مطلب بنویسم "حرفی از جنس زمان "

ولی متاسفانه در زمانه ای که حرف وعمل ادمها به غیرمصلحت اندیشی وچاپلوسی ونفاق نیست گذاشتم به بر شماکه عنوان را کامل کنید . 


سال 56 من با خواندن "کتاب پدرومادر ما متهمیم " دکتر علی شریعتی را شناختم .کتابی که یکی از جوانان ان روزگار ازترس ساواک هنگام فرار در پستوی مغازه پدرم انداخت .وپدرم ان را لای پارچه کهنه ها قایم کرد وبه خانه آورد. بعد از شام به من گفت : شکوفه ,من که سواد ندارم  این را برایم بخوان .انموقع من 10-11سال داشتم . هر شب قسمتی از کتاب را برای پدرومادرم(یادش به خیر ) میخواندم وانها هم سری به علامت تایید تکان میدادند .

حالا که خاطراتم را با شما شریک شدم

بدم نمیایید برایتان ازدادگاه انقلابی خسرو گلسرخی بگوییم .

کلاس دوم بودم یا سوم ابتدایی که دادگاه او از تلویزیون پخش میشد من به اصرار مادرم تمام حرفهای گلسرخی را روی دفترمشقم نوشتم وهر کلمه که عقب میافتادم مادرم برایم دیکته میکرد . 

چه دورانی بود گویی والدین با همه بی سوادی وظیفه خودشان میدانستند که بچه هایشان به نحوی تربیت کنند که در  درک امور اجتماعی وسیاسی صاحب نظر باشند .

عزیزی میگفت : ما نسلی بودیم که تاریخ را زندگی کردیم .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 3 اسفند1391

 

 
 



  ولایت غریب
 

برای خرید رفته بودم

زن دستفروشی بساط سبزی محلی را پهن کرده بود در حال خرید از او بودم که زن دیگری رسید .بعد سلام واحوالپرسی ازاوضاع واحوال دخترش پرسید ؟ زن سبزی فروش گفت : بی خبر نیستم بهار سال قبل  به دیدنش رفتم شاید بهار دوباره بروم . زن پرسید :از این چیه؛طالبان....نمی ترسی ؟

زن گفت : دامادم بلد راه است من تا مرز خودم برسانم  او دنبالم میاید مرا از مرز عبور میدهد.من یک دختر که بیشتر ندارم تازه دخترم هم غیر من کسی را در ان  ولایت غریب ندارد ؟ این جا که نمی شد بمانند ومجبور شد با شوهر وبچه هایش برود .

(با خودم فکر کردم از اخرین  سنه که افغانستان جزوه ولایت ایران بود و مردم افغان تابع کشور ایران بودند چند سال گذشته ؟ واین زن هنوز افغانستان را یک ازولایات ایران میداند .)

وبه یاد اوردم که دردوران خدمتم سه کودک را براساس قوانین آموزشی نتوانستم ثبت نام کنم دو کودک که پدر افغان ومادر ایرانی داشتند .و یک کودک که پدرش مچهول الهویه بود وشناسنامه نداشت .

وباخودم گفتم : راستی ازآن پسر خبری ندارم که نه پدر داشت ونه ولایت غریب !ونه یک مادر بزرگ که خطر طالبان را برای دیدنش به جان بخرد .

 


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در جمعه 27 بهمن1391

 

 
 



  هنوز ...
 

هنوز قلبم پر از شوق زندگی است .

هنوز بوی اَقاقیا مستم میکند . 

هنوز منتظر عبور مرغان دریایی در ساحل رو در روی آبی بیکران خزر مینشینم . 

هنوز با یک پشت پا ی برهنه , موج های کف آلودی که از دوردست می آید را به بازی میگیرم .

هنوز شنهای ساحل را توی مشتم میگیرم و سعی میکنم در برابر بادی که میخواهد حریصانه  آنها را از لای انگشتانم برباید مقاومت کنم. 

هنوز رد پای چروک را در آینه نمی بینم .

هنوز قلبم میتواند برای نگاهی , شرمگینانه بتپد و دم بر نزند .  

با این همه آرام و بیصدا در سکون و سکوت ایستاده ام و به دوردست خود (گذشته و آینده...) نگاه میکنم .

 


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در شنبه 21 بهمن1391

 

 
 



  دو تا پیرهن
 

اگر شنیدی : «من دو تا پیراهن از شما بیشتر پاره کردم.» ؛ زیاد جدی نگیر ! 

شاید خودم خواستم که دو تا پیراهن را جر بزنم و پاره کنم !


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در چهارشنبه 18 بهمن1391

 

 
 



  هیچکس تنها نیست!
 

گاهی وقتا خودمو بغل می کنم و می گم

غصه نخور دیوونه من که باهاتم!



 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 28 دی1391

 

 
 



  آرمانشهر !
 
ما را به آرمانشهر خالی از عیب که  تا به حال هیچ بشری به انجا نرفته نبر ، ما را به یک آبادی " تجربه " شده ببر ، عیوبش را هم تحمل میکنیم ، ما از آرمانشهرها خاطره خوبی نداریم(محمد دلاوری)


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در پنجشنبه 28 دی1391

 

 
 



  شهر مبارک
 

شهر مبارک

"از کتاب دیوانه "

در جوانی می شنیدم که در فلان شهر مردمان مطابق دستورهای کتاب آسمانی زندگی میکنند

گفتم : من به آن شهر ودامان رحمتش پناه برم .

درجهل ویکمین روز وارد شهر شدم .

شگفتا !!! همه ساکنان شهر فقط یک چشم ویک دست داشتند ؟ حیران ماندم !!

انگاه دیدم  انها هم در شگفت شده اند زیرا که من دو دست ودو چشم داشتم.

 من پرسیدم : آیا به راستی این همان شهر مبارکی است که همه مردمان آن مطابق دستور کتاب آسمانی زندگی میکنند ؟

ان ها گفتند:  آری این همان شهر است.

گفتم:  پس بر سر شما چه آمده ومردمان با هیجان گفتند:" بیا وببین!" ومرا به معبد شهر بردند .

در معبد کتیبه ای را به من نشان دادند " اگر چشم راستت با تو بدی کرد آن را برکن وبینداز زیرا به سود توست که یکی از اعضایت را از میان برداری تا تنت در دوزخ نیافتد واگر دست راستت با تو بدی کرد آن را برکن وبینداز ..."

من مطلب را دریافتم وپرسیدم :" از میان شما مردی  یا  زنی است که دو چشم ودو دست داشته باشد ؟"

ان ها درپاسخ گفتند :"نه ؛ هیچ کس نیست .مگر تو که جوانی ونمی توانی کتاب آسمانی را بخوانی وفرمان هایش را بفهمی ."

هنگامی که از معبد بیرون آمدم  من فورا از شهر مبارک رفتم زیرا که من چندان جوان نبودم ومیتوانستم کتاب آسمانی را بخوانم .

 

 از کتاب پیامبر

آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت

 گفت: با ما از فرزندان بگو ؟

واو گفت :فرزندان شما از آن  شما نیستند .؟!

انها پسران ودختران خواهشی هستند که زندگی به خویش می دهد.

آن ها به واسطه شما می آیند .اما نه از شما وبا شما هستند از آن شما نیستند .

 شما میتوانید مهر خود را به آنها بدهید اما نه اندیشه ورویا یتان را !

 زیرا که روح انها در خانه فرداست وزندگی واپس نمی رود .

شما کمانی هستید که کمان گیر از ان ،فرزندتان را مانند تیر زنده

ای برای هدفی که د ر دوردست می بیند به پرواز در می اورد .

پس بگذارید خم شدن شما  در دست کمانگیر از  روی شادی باشد.

 زیرا او هم به تیری که می پرد مهر دارد وهم به کمانی که در جا می ماند .

 

دومتن حاضر از دوبخش مختلف است که در کتاب پیامبر ودیوانه آمده است

نوشته جبران خلیل جبران

جبران خلیل جبران در سال 1883 در دهکده کوهستانی به نام بشری درلبنان به دنیا امد او از فرقه مارونی های کاتولیک بود که امروزه بیشتر مسیحیان عرب از این فرقه اند مادرش دختر یک کشیش وبیسواد بود وپدرش بی مسیولیت وجبران در خانواده فقیر وبی سرپرست بزرگ شد او در دوازده سالگی زمان جنگ جهانی دوم  به همراه مادرش به امریکا مهاجرت کرد وبه تابعیت ان در امد اما همیشه خود را لبنانی می نامید و پس از مرگ (در چهل وهشت سالگی۱۹۳۱) در دهکده زادگاهش به خاک سپرده شد . وامروزه او در ردیف افتخارات مردم لبنان است .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 26 دی1391

 

 
 



  معمای هستی
 

عجیب است , حالا به نکات روشنی رسیده ام .بگذلرید از اول برایتان بگوییم :

همیشه درذهنم یک سئوال عمیق فلسفی مطرح بود که انسان در جهان هستی  چه رابطه ای با خدا دارد ؟

ایارابطه ما از نوع خالق –مخلوق,افریده -افریدگار یاعبد- معبود است ...؟!

ایاخدا یک وواجب الوجود در اسمانها وانسان یک مخلوق تکراری در بدنهای متفاوت وفانی در روی زمین است ؟

تنها راه پاسخ به همه سئوالاتی که در ذهنم مطرح میشد این بودکه اگاهی لازم وباید رافراهم کنم .

 

( اری اگاهی(انسان به اگاهی در امده) اولین

رابطه انسان وخدا بود که کشفش کردم. )

 

اگر قرار بود این معما را حل کنم باید شعورم را به کمک میگرفتم ودردعاهایم ازاو میخواستم تا از دانش

 خودبه من هدیه دهد ...سالها به این منوال گذشت.کم کم عقل چراغ راهم شد  در عجایب این عجیبتر از

 همه چیز مانده بودم( الله اکبر )بزرگ بود زیبا وبی همتا و...

 بارها عقل  به من متذکر شد داری شیفته اش میشوی  این سماجت در معرفت وجود نشانه یک عشق

 سرکش است .اما مگر میشد تویدنبال چیزی بگردی که همه جا رد پایش هست و خودش را به تونشان

  وبه تو نمیگویید از توچه میخواهد وانوقت بی ملاحظه ازکنارش بگذری ونادیده اش بگیری ؟

مگر میشود بااین همه دلبری تو عاشقش نشوی ؟

(عشق به دنبال معرفت می ایید من در این

شک نکردم ورابطه ام با خدا

 شکل تازه ای گرفت.)

 

برای دیدار این عزیز تر از جان بر سر راهش دزدانه کمین میکردم ورندانه نظاره گرش بودم .گاهی پرده را

کنار میزد ومن میدیدمش که چطوردر جان درخت سریان دارد  ویا اوازه خوان باچشمه سارها از کوههای

 سر بفلک کشیده پایین میاید  .یک بار دیدمش که با برف به زمین امد تا همه سیاهیهارا پاک کند .و

 باردیگر  مرد دیوانه ای رادیدم که چشمک معنا داری بر من زد ,در ان شناختمش ؛او بود. واین اخرین با ر

 کودک چند ماهه ایکه عمیق در چشمهایم زل زده بود. گفتم میشناسمت به هر شکلی در بیایی

میشناسمت ولبخند زد ...

ساده بود معما حل شده بود چیزی به ان دوری وبه این نزدیکی ؛   چطورتاحالامتوجه اش نشدم او این جا

است بامن ودرمن باهمه ودرهمه.به همین سادگی :

(رابطه من باخدا رابطه ما با خدا ایا جز

حضوردائمش نبود با همه ودر همه )

 

حالا میدیدمش  رابطه ولزومت  حضورم در  هستی برای ان است که  او در اینه وجودم خود را نظاره کند

ومن سرخوش از دیدارش در انعکاس روشنای صیقل زده  صفحه دل در حیرت دیدار جمالش افسون گردم.

 در هر کلامی در هر نگاهی با هر احساسی ودر هر عشق نهانی واشکار ومیدانستم برای هر بارکه به

سلامی جواب میدهم به او سلام کرده ام وهر جا دستی برای گشودن گره ای دراز کرده ام دستان او را

گرفته ام ,وهر گاه رد پای قد مم را دنبال کردم مرا به سرای دوست برده است . .

( مستی وهوشیاری , لذت  رابطه ای که از

 پس یک عشق شکل میگرفت

فهمیدم ومرا میبرد تا فهم  انسان کامل

ورابطه ش با خدا.

ان مقام انسانی که میتواند فاعل یک اسم باشد .حالا میدانستم که چرا بهترین هدیه نام نیکی است که

 بر تو میگذارند  .تا تو  به تمام وکمال  معرفش باشی . من داشتم کم کم به  یاد می  اوردم قراری را که

 در روز الست بسته بودم

ومن داشتم اسم خودم (شکوفه= شکوفایی) را درتمام سالها مینوشتم وهر لحظه میخواندم. انوقت به

اطرافم نگریستم همه مشغول انجام وظیفه خاص خود ودرگیر نقش کلیدی خود درنمایش هستی بودیم .

یک نمایش بی نظیر با تمام عوامل اصلی وسیاهی لشکرش که زیراسمان فیروزه ای روی زمین  نه تنها

سه بعدی بلکه  درهمه ابعادی که تاکنون در فیزیک  وحتی متافیزیک خوانده یا نخوانده ایم  در حال

اجراست.(اوه.. بلیط این این اجراچه گرانقدر است . وجیب من خالی از پشیزی ...اگر میشد تنها سن این

صحنه را گردگیری کنم واز کورترین زاویه دید نظار گر باشم باز ارزشش را داشت تا باشم . )

ومتوجه شدم سئوالم را جزیی کنم تا جواب دقیق تری پیدا شود باید میپرسیدم رابطه ما یعنی همه

انسانهابا خدا چیست ورابطه یک یک ادمهای که میشناسم با خدا چیست ؟

 ما یک رابطه کلی با خدا داریم ویک رابطه 

خاص مختص به خود با خدا .ما

  مجری نام واسما الهی در زمین هستیم.)


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در شنبه 16 دی1391

 

 
 



  من وخدا
 
دیشب خدارادیدم گوشه ای میگریست من

نیزگریستم هردویک دردداشتیم ; "آدمها"


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در چهارشنبه 6 دی1391

 

 
 



  من یک چتر میخواستم (!)
 
غروب یک روز سرد زمستانی که صدای اذان از گلدسته

مسجدجامع شهر به گوش میرسید راهی منزل بودم

تند تند از زیر ناودانهای خانه ومغازه های شهر عبور

میکردم سعی داشتم زیر بارانی که ماهها در انتظارش

بودیم نمانم و خیس نشوم . جوان بلندبالای در حالیکه

بازوانش رامحکم  دور خودش حلقه کرده بود تا از سرما

در امان باشد؛ هم پای من در حال عبوراز خیابان بود .


در این هنگام چشمم به ظرف اشغال که شهرداری در

معابر عمومی میگذارد افتاد. یک چتر نیمه باز که معلوم

بود صاحبش از کلنجار رفتن بافنرهایش  خسته

شده,چپانده شده بودتوی ظرف اشغال...

همزمان بامن  پسر جوان هم چتر رادید.وزیرلب گویی

باخودش با صدای بلند فکر میکند.

گفت: اوه...من یک چتر میخواستم .

وبا عجله به طرف ظرف اشغال رفت.


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در چهارشنبه 6 دی1391

 

 
 



  گاهی وقتها ...
 
گاهي لازم است
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن
 
خانه برگردی یا نه ؟!
لازم است گاهی از مسجد ، کلیسا و ... بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه
 
میبینی ترس یا حقیقت ؟!
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای
 
نوجوانیت است ؟
لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ، غذا بدهی
 
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟!
لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل و فلان و بهمان را بی‌خیال
 
شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی
 
زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟!
لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج ، تا ببینی در
 
تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!
لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز
 
خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنون هستم... آیا ارزشش را
 
داشت ...؟!


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در دوشنبه 27 آذر1391

 

 
 



  همیشه فاصله ای است !
 

صبح جمعه


ارامستان شهر :


از کنار تک تک سنگ قبر ها ی که مرا احاطه کرده

میگذرم ؛بدون انکه بتوانم رویت شان کنم ,حس میکنم

انجا هستند , ارام وبی صدا ورو در روی من نظاره گر

تمام حرکات وسکناتم ...

زیرلب میگویم زن ومرد وپیر وجوان" خدایتان بیامرزد ".

میدانم که دور نیست .روزی که من نیز  با تمام

عشقی که برای دیدن دوباره  عزیزانم  دارم به

دیدارشان خواهم امد وآن روز هیچکدامشان ازمن چهره

پنهان نخواهد کرد ...

انوقت شعفی چون گرمای دلچسب افتاب  پاییزی مرادر

بر میگیرد .هنوزگرم نشده ام که آنی  محو میشود (چرا

؟!) زیرا میدانم مطمئنا در ان لحظات من نیز ساکت

خواهم شد ودر حجاب خاک ازهمه عزیزانیکه روی کره

خاکی دارم اجبارا مخفی می گردم .


همیشه فاصله ای است.


 همیشه چیزی است که نخواهی.


 همیشه باید نگران چیزی باشی که پیش میایید


وتو درانتظارش نیستی .


"فراق, فاصله, هجران "دردی که با ما زاده میشود


وبا ما زندگی میکند و با ما میمیرد .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 21 آذر1391

 

 
 



  آبستن
 

زندگی جریان دارد بدون انکه تمایلی برای  صدا کردن مان داشته باشد...

 

وقتی دگمه های پالتو را تا اخر بستی وشال را دور سر ودهانت چنان محکم گره زدی تا سرمای خشک وسوزانی که بیرون در جریان است راه نفوذی نداشته باشد یک نیم نگاهی به برف زیر پایت بینداز که چطور اب میشود وجوانه ای از زیر برف سرک میکشد .ان وقت میبینی که زمین سفید پوش زیر پاهایت که در حال گرم شدن است  چه بی صدا ابستن سبزینه  میگردد...

 

توی یک روز بارانی وقتی خورشید خانم بازیش میگیرد ودوست دارد با ابر قایم وموشک  بازی کند .به اسمان نگاه کن !انوقت میبینی که چه بی صدا خورشید خانم ابستن رنگین کمان است  .

 

 

وقتی داری قفس مرغان عشق را تمیز میکنی واب وارزن برایشان میگذاری یک نیم نگاهی هم به لانه اش بکن !ان وقت میبینی که یک تخم به اندازه یک سر انکشت اشاره توی پنبه های  سفید قایم شده است ومرغ عشق چه بی صدا ابستن تخم هاست .

 

 

وقتی مشغول اب دادن به گلهای کنار پنجره جنوبی اتاقت هستی لای برگهای بنفشه آفریقایی راباز کن شاید گل بنفشه بی صدا آبستن غنچه باشد .

 

 

وقتی از نردبان کندوج پیله ابریشم بالا رفتی تا برگ توت برایشان بگذاری لای شاخ ها را نگاه کن شاید کرم ابریشمی  زودتر ازبقیه پیله ای به دور خود تنیده است  بی صدا  آبستن پروانه ای است .

 

 

 

از کنار دیوار همسایه که رد میشوی سرت را به جای انکه پایین بیندازی مثل ادم سر براه قدم برداری .کمی بالا بگیر !انوقت می بینی که چه بی صدا درخت هلو توی نیمه زمستان  آبستن شکوفه هاست .

 

 

 

اگر فرصت کردی سری به یک دوست زدی  دقت کن ! شاید امروز روز تولدش باشد و زمان یک بار دیگر بیادش  اورده باشد که زنی چه بی صدا سالها پیش ابستن حضورش بود

 

 


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در یکشنبه 19 آذر1391

 

 
 



  باید امشب بروم ...
 
كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بـروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بـروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟
___________________________


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در چهارشنبه 17 آبان1391

 

 
 



  شرب مدام
 

از خودم میپرسم :معنای این کلمه جادویی یعنی"

عشق "که هم  میتواند شیرین وسکر اورباشد

وهم  تلخ وگزنده  چیست ؟  

ایا من هرگز عاشق بوده ام ؟و یا بهتر است این جا

 صراحت کلامم را به عاریت بگیرم وبگویم ایا من

معشوقه بوده ام ؟


عشق "یعنی محبت شدید به چیزی یا کسی",

یک معنی لغوی به ظاهر ساده  که توی هر کتاب

لغتی پیدایش میکنید  . ولی همین به ظاهر ساده

باید احساس شود( کی ؟) عشاق میگویند  وقتی

ضربان قلبت که جایگاه عشق است به تپش در

بیایید .ان وقت هرچه تندتر وتندتر در سینه بتپد

یعنی تو عشق رابیشتر وبیشتر  تجربه کرده ای .

اما ان مهروی غماز به همین بسنده نمیکند . این

شروع ان چیزی است که میشود گفت : تو در

وادی عشق قدم برداشته ای .


یک رابطه عاشقانه در ابتدا یک  دلدار ودلداده

مجزا از هم میطلبد .همه ان عشق ارام وارام در

تو رخنه میکند در قلبت جای را طلب میکند و  نازی

که ترا میخواند ونیازی که عرضه میشود. چنان

هوش از سر میپراند که خواب وبیدارت همه  به

جستجوی اوست ...سر گشته ودایم الذکر

میشوی ...گویی همیشه به نماز(راز ونیاز

)ایستاده ای...به خودت میگویی میشود ونمیشود

(؟!)

گاهی ان قدر دور است که ازدست خودت کلافه

میشوی .که چرا وکجا وکی از دستت دلگیر شده

؟ وگاهی خیلی نزدیک که گر میگیری وداغ

میشوی ومست وسر خوش ,بی نوشیدن هیچ

  باده ای که  سکر اور باشد .توی ابرها قدم

برمیداری .

اما هنوز مطمئن نیستی  این حال ماندگار است

یانه ؟

فقط زمانی میتوانی کمی تنها کمی مطمئن

شوی که این" شرب مدام" مدام جام ترا پر کند .

 

 


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 16 آبان1391

 

 
 



  از رنجی که میبری ؛آگاهم !
 
به یاد میاورم :

یک روز {که نمیدانم چرا ؟!) گله مند بودم .شروع کردم به جدل کردن با همه چیزوهمه کس در ان میان بود که رسیدم به خدا (؟!)که تو راحت روی تختت نشسته ای ونمیدانی که ما ادمها چه سختیها ودرد های را که متحمل نیستیم . خوش به حالت که که ازپوست وگوشت واستخوان نیستی ونمیدانی سر درد ودندان درد وکمردرد وهزار ویک درد بی درمان دیگه چه درد بی درمانی است ... مثل کسی که بیرون گود به تماشا نشسته انتظار داری ما حریف را به یک حرکت ضربه فنی کنیم ...

حالا سالها از ان روزکذشته است بحمدالله که بین این همه اتفاق وحادثه به اتفاق سلامت وزنده ام !

اما غم ودرد ومشکلاتی که اطرافیانم با ان دست وپنجه نرم میکنم را میبینم ومیشنوم ورنج میبرم که قادر نیستم تسکین درد شان باشم وگره کورشان را به سزانگشت تجربه وتخصصم باز کنم .جهلی را که مثل ماری بر فکر وذهن وباورهای شان تنیده به نور معرفت راهگشا باشم وبا فراخوانی مردم را دعوت کنم تا بی تمسخر گرفتن هم ,یا بدون ظن بد به هم  تنها یک بعد از ظهر ارام در کنار هم آسمان شهرمان را  پراز بادبادکهای رنگی کنند .رنج میبرم از بی ذوقی ادمهای که یک تابلو را در موزه با هزار روش امنیتی محافظت میکنند ولی زیبایی های خدا دادی محیط زیست شان را ندیده  ان را به ذباله دانی تبدیل کرده اند . رنج میبرم از دیدن سیاستمداران بی سیاست ومدیران نالایق که زمین را که میباید بهشتی دیگر باشد با اتش جنگ های طمعکارانه اشان به دوزخی دیگر مبدل کرده اند .رنج میبرم وقلبم میسوزد واشکم را نمیتوانم مهار کنم ...

حالا میفهمم تو خدای من تو هم با انکه دردی نداری از ان بالا ما را نگاه میکنی وبه خودت حتما میگویی چی میخواستم وچی شد !؟ و رنج میبری رنجی به مراتب از هزار درد بی درمان درد اورتر است .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 11 مهر1391

 

 
 



  باران
 

این جا گیلان است ؛ باران می بارد . نه ؛باران

تندی میبارد نه مثل همیشه مثل وقتی , که مثل

هیچ وقتی که شاهدش باشم نبوده است .

همراه رگبار وباد های که از غرب به شرق در حال

وزیدن است .الحق که معجزه ای در حال شکل

گرفتن است که مرا با صدای خوش دعوت میکند تا

روی تراس خانه ام بایستم . وبه دوردست , ان جا

که خط افق در مه غلیظ حاصل از باران گم شده

است دنبال رد پای چیزی بگردم که برایم حامل

نشانه ای است از احسان یک دوست ...


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در دوشنبه 3 مهر1391

 

 
 



  جهانی یر از صلح
 

یک سئوال وشاید چند سئوال ....؟؟؟؟؟؟

 هرگز فکر کردید چرا پا روی زمین گذاشتید؟

 قرار بود یا قراراست چه کاری را انجام دهید ؟

حضورتان در روی زمین خدا  چه اثری دارد ؟

ویا شما جلوی پیش امد چه چیزی را میگیرید ؟

حتما فکر کردید ...من هم فکر میکنم .....

خوب  به این حرفم معتقدم که اولا من به اختیار خودم به زمین نیامدم که اگه این طوری بود چیزی یادم می ماند !!!!!

(یک چیزی یک جایی منو ساخت وبعد  روی زمین گذاشت...)

و میدانم : اون هرکی هست وهرچی هست خالق وخدای من است.

نمی دانیدچقدر دنبالش گشتم نشان ازبی نشان ...گرفتن .. کار راحتی نیست ؟؟؟!!!!

در اسما وصفاتش غور کردم ..اوه متحیر القول بود ...ذهن محدود من تاب این نامحدود را نداشت ...

به خودم گفتم :به اندازه رفع عطش که  میتوان از دریای معرفتش نوشید.

 تا فهمیدم همین جاست از شاهرگ گردن به من نزدیکتر...توی چین پیشانی؛ وقتی تعمق میکنم...توی نگاهم وقتی لبخند دخترک کنار جاده  را میبینم ...توی صدام وقتی کسی را دعامیکنم ...

 خواستم خدا یش بخوانم دیدم کمی رسمی ودور ...

میخواستم دوستش بنامم دیدم خیلی به من نزدیکتر از یک دوسته .

( نفخت روحی...) از روح خود در شما دمیدم!!!

خواستم این من من را بهتر بشناسم.

 ( خودشناسی راهی برای خدا شناسیه...)

البته حالامیدانستم من قسمتی از اویم وجالب اینکه دیگران هم قسمتی ازاو بودند ..

( .نظریه وحدت در کثرت وکثرت در عین وحدت )

معنی احسن الخالقین را هم می فهمیدم وبارها تکرارش کردم. نمیدانم در شگفتی یک سازه بودم یا در حیرت حضور یک سازنده...(مطمئنن هردو جای تحسین داشت.)

 

خوب هنوز سئوال من پابرجا بود  وظیفه این سازه چیه ؟

واین جوابی بودکه پیدا کردم :

اگاهی وشناخت ..فهم جهان ودانش بی همتای خالقش

حیرت وتحسین وغور در اسما وصفاتش 

کمال وجود ی تا مقام همنشینی با خدا

مودت دوستی وعشق ...به ان تنهای بی همتا

 

ودر مورد خودم چه وظیفه ای داشتم ؟؟!!

میدانستم ما مثل قطعات یک پازلیم که جهان هستی را میسازد .

من کجای این تصویر بودم؟

تصویر یک شکوفه روی شاخه درخت هلو !!

یا پیچکی, دور تنه یک صنوبر جنگلی !!

ستاره ای, گوشه زنخدان  ماه  !!

یا موج نارامی که از خشم و طغیان کف کرده !!

من چی بودم ...شاید بهتر باشه بگم من دلم می خواست چی باشم ؟

این بازی شبیه بازی  جومانجی  بود هر مهره که میانداختی در گیر یک فضای جدید میشدی با بازیگرهای جدید ویک نقش تازه ..

یک بار به یک دوست گفتم :دلم نمیخواد نقش ادم بده را بازی کنم ...

با انکه میدانم توی هر بازی خوب وبد مکمل هم هستند .

تازه هیچ اجباری نیست .حتی اگر همه بخواهند خوب باشند ..

مگه( دنیای پر از صلح )  ارزوی هر کسی نیست.؟؟!!

دوستم گفت : حالا تو چه نقشی را بازی میکنی ؟ 

گفتم :من ...اگه یک روز مردم میفهمی.. که دنیا یک فیلسوف خوب را از دست داد


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 31 مرداد1391

 

 
 



  جنگ و دیگر هیچ...
 

زمان جنگ بود کسی برای عاشق شدن وقت نداشت .

همه عشق رااز یاد برده بودند (غافل از اینکه بدانند خدای عشق  آنها را از یاد نبرده !!!!!؟؟؟؟؟)

یک شب توی رویا او را دید با هم به یک باغ بزرگ رفتند وتا ساعتها حرف زدند ....

 پرسید :  اینجا کجاست ؟

گفت :بهشت ...

توکی هستی ؟

 مهم نیست من که هستم ، من برای خداحافظی امده ام ولبخندی زد ....

فردا صبح بر سر در خانه ای دید :

"شهید (؟) به لقا الله پیوست ."


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در سه شنبه 31 مرداد1391

 

 
 



  اما توچیز دیگری ...
 
من عادت ندارم در مناسبتها مطلبی روی وب بگذارم. اما تو چیز دیگری

میخواهم با تو واز توحرف بزنم در باره همه چیز وهیچ چیز (یک پارادوکس منطقی( چرا؟؟!!)    

اما همین که کنارت مینشینم تا لب بازکنم  گویی سبک میشوم ,

بی هیچ ارزویی وحتی بی هیچ غم واندوهی .

تو همه مرا روشن میکنی وهر سوالی را بی انکه فرصت  پرسش  یابم  پاسخ میدهی .

امشب شب نوزده ماه رمضان است

حادثه تلخی که هنوز در اذهان شیعه باورش ممکن نیست .

شهر پر شده از صدای قران که از گلد سته مساجد به گوش میرسد .

این بارقه های نور که ازدعای خیر همه ادمهای که دوستشان دارم برمیخیزد ؛

اسمان شهرمان را نورباران کرده , مثل اتش بازی  است که قلبها را میسوزاند ودر ان اتش عشقی برپا

 میکند که شعله اش دامنگیر همه شیاطین درون و برون میشود .


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در شنبه 21 مرداد1391

 

 
 



  رجعت
 

سالک گفت ما در سرزمین های میانه بودیم جایی که مردمان خون یکدیگر میریختند. جایی که بر خط مستقیم خطی منحنی مماس بود.خطی مستقیم و انحنایی مماس بر آن و ما خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت مرگ سایه ای بود همراه ما، انتهایی بود که ما ابتدای آن را نمی دانستیم، مهلتی بود محدود که حد آن را نمیدانستیم. نبردی در پیش بود نابرابر که همه داشته های ما در آن به هیچ کار نمی آمدند.نیرویی در برابر ما بود که به افسونش از سرزمین های میانه خارج می شدیم.

سالک گفت خط مستقیم  خود در انتها در جایی منحنی می شد حال آنکه پیش از آن انتها هر لحظه منحی ایی بر آن مماس می شد. خطی مستقیم که هر دم انحنایی بر آن مماس می شد و ما اولین خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت حتی پیش از وادی خیال، دایره را می دانستیم و اکنون انحنای منحنی دوباره با ما از دایره می گفت ، از دایره هایی تو در تو و هم مرکز، خط مستقیم ما را به دایره ی بعدی می برد ما اولین منحنی را بر گزیدیم.

سالک گفت معماری دیدم در دایره ی گنبدی رو به مرکزی بنا و ربنا را در هم آمیخت و خط مستقیم می رفت تا گنبدی دیگر و ما را فرصتی نبود. می شد پیشتر رفت تا انحنای بعدی و چیزی بدست آورد اما در این فاصله چیزی گرانبها تر از دست می رفت. خطی مستقیم و انحنایی مماس بر آن بود و ما خط منحنی را برگزیدیم.

سالک گفت وسوسه ای بی پایان در من غوغا می کرد تا بروم تا انحنای بعدی حال آنکه صدایی محکم مرا به برگشت فرا می خواند. به وضوح می دیدم که در دایره بعدی هر تکه ای از من متکثر می شد.فراوان میشدم اما هیچ تکه ای از من چون اکنون من خالص نمی ماند. خط مماس را برگزیدم.تکه هایی متکثر از من گویی جا می ماندند و چیزی، عصاره ای، نمی دانم، شاید هویتی از من رجعت میکرد در خط مماس بر خط مستقیم و می رفت در مخروطی از دایره های تو در تو و مدام خط مماسی را برمی گزیند که خود در دیدگاهی دیگر خط مستقیمی بود که  در گذر زمانهای  طولانی انحنا یافته بود. مخروطی از دایرهایی که کوچک و کوچک تر می شدند. در گذر زمان هر بار در دایره ای بزرگتر تکثیر شده بودم به صورتهای گوناگون. در دایره ای درختی دیدم از جنس خودم، گرگی دیدم از جنس خودم، فقیهی دیدم و پروانه ای و چشمه ای و اشکی و برگی و ریگی همه از جنس خودم و خط مماس را برگزیدم و رجعت کردم و در دایره ای نو برخی صورتهای خود را نیافتم. فقیه من نبود، گرک من نبود، چشمه من نبود. در دایره دیگر دین من نبود ایمان من نبود و رفتم تا دایره ای که بی صورت شدم چیزی از تکثر تکه ها نمانده بود.نقطه ای  شده بودم در مرکزی، خود مرکز بودم، مستعد تجلی، سرشار از شوقی بی بدیل برای تکثر.می شد بشوم هر آنچه بخواهم، می شد خطی نو بشوم، در ابتدا و انتهایش خودم، می شد خطی مماس شوم بر خط مستقیم خودم، می شد دایره بزنم تا ابدیت، می شد بخواهم بشود تا بشود هر آنچه خواسته ام. هرچه می خواستم بود، نیازی نبود، نیاز نبود، خواستم آن را، نیازمند شدم، جهانی شدم دوباره از مخروطی از دایره ها و متکثر شدم دوباره در تجلیاتی نیازمند و فقیرانی فاخر بر خطوطی مستقیم که هر دم انحنایی بر آنها مماس می شد  و آنها اولین خط منحنی را برمی گزیدند و در این قبض و بسط ابتدا و انتها من بودم…
غلامرضا رشیدی


 
 

ارسال شده توسط تی تی

 در دوشنبه 2 مرداد1391

 

 
 



 

.:: مطالب پیشین ::.

  » لی لی
» واقعیت
» آتش زیر خاکستر
» انسان متجدد
» بحران نوشیدن چای بی تو ...!؟
» دیسک کمر= سبک زندگی
» غریبه ای ,قریب
» نرخ خنده( ؟)
» رویایی دارم
» حرفی از جنس ...
» ولایت غریب
» هنوز ...
» دو تا پیرهن
» هیچکس تنها نیست!
» آرمانشهر !
 


 
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by pink-blooms
Design By : wWw.Theme-Designer.Com