X
تبلیغات
شکوفه های صورتی
 

شکوفه های صورتی

 

 
  .. 
 

RSS


منوی اصلی

 » صفحه نخست
 »
ايميل ما
 »
آرشيو مطالب
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » لينك آر اس اس
 » عناوین مطالب وبلاگ
 » طراح قالب

 

آرشیو ماهانه
» فروردین 1393
» اسفند 1392
» بهمن 1392
» دی 1392
» آذر 1392
» آبان 1392
» مهر 1392
» شهریور 1392
» مرداد 1392
» تیر 1392
» خرداد 1392
» اردیبهشت 1392
» ادامه ی ارشیو مطالب
 

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» سیب کال ( بیتا )
» مجال( عطیه )
» از همه دنیا فقط تو ( ودود )
» پاکت باز
» میشه خدا را حس کرد
» کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
» فرشته
» زندانی سلول 688 ( بهناز )
» کوروش کبیر ( امیر )
» صراط معرفت
» ابن عربی( صدفی )
» سیب کال 212
» amin
» قصه های من و کتابام ( روناک )
» مهرنما2
» طرلان
» فرزین داستانکی
» گذر خاطره ها( زری )
» همراه اول
» توسط
» گالری عکس
» دیدار
» پهلوان زاده
» خر دهکده
» کارمندان وکارگران
» افق ( طیبه )
» زمستان زیباست
» ارش کمانگیر
» در امتداد گیسوی تو...
» صراط معرفت 2
» باران شمالی
» lمسعوده
» محمد دلاوری (اعترافات)
» prva guilan
» رویت قبض گاز
» زندانبان 62(مجنون)
» حریر ستان
 

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin

 

تبلیغات

تبلیغات

 

درباره ما




 

نویسندگان
» شکوفه پرکار
» شکوفه پرکار

 
 
پرسیدی ای عزیز :

تفاوت فلسفه و عرفان چیست ؟

فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت.
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.
آن نور است و این نار.
آن درسی بود و این در سینه.
از آن دلشاد شوی و از این دلدار.
از آن خداجو شوی و از این خداخو.
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.
آن راه است و این مقصد.
آن شجر است و این ثمر .
آن فخر است و این فقر .…
آن کجا و این کجا."


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 19 فروردین1393

 

 
 



  من همه رانمیشناسم ...
 

کنارخیابان زیر درخت بهار نارنج ایستاده ام توی همهمه رفت و امد ادمها ...

شروع کرده ا م به شمارش اشان  ...یک ودو وسه...

نشسته و ایستاده ودر حال حرکت ...غمگین یا شاد و هراسان یا مطمئن وفکور یا 

سرخوش و...

قابل شمارش نیستند .نه ان که نشود شمردشان  بل انکه من نمیتوانم همه اشان راببینم وبشمارمشان

.به خودم میگویم: این همه انسان توی هر جمعی و گذری  ,خیابانی ,کشوری ودر 

د نیای که به بزرگی کره ارض هست را که نمیشود  شمرد . (منصرف میشوم )

از خودم میپرسم راستی از بین همه ادمهای که هستند چند نفرشان را دوست داری؟ 

چند نفر را تحسین میکنی ؟واز کدامشان دوری میکنی؟با چه کسانی خاطره داری ؟

واز کدامشان حمایت میکنی ؟ بودن کدامشان در زندگیت مثل نفس کشیدن برایت 

ضروری است ؟ نبودن کدامشان  اشکت را جاری میکند ؟ دوباره شروع میکنم 

به شمردن ؛این بار تعدادشان  قابل شمردن است . اما هنوز تعداد شان در برابر 

همه ادمهای که دردنیای واقعی و مجازی  میبینم محدودند . من همه رانمیشناسم ...

هنوزاین جاکنار پیاده رو  زیر درخت بهار نارنج ایستاده ام تکان نخورده ام ولی

 فکرم تا دور دست باشتاب نور در حرکت است  واندیشه ام دورانی دارد باشتاب 

گریز از مرکز وجودم ...

هنوز عابران تندوتند ازکنارم میگذرند و تعدادشان بیشترازان  تعدادی است که من 

نام ونشانشان رامیدانم . و ارزو دارم جویای حالشان  شوم ...

به خودم میگویم راستی ,کجا و چه وقت و چطور آن نسبت نسبی و سببی بین من و

  انگشت شماری از افراد فامیل بسته شد؟ و کجا ان عهد دوستی و قرارخواهرانه 

بین من  وانهایکه دوستشان دارم ومرا برای رسیدن به ارزوها و رویاها وافکارم

  یاری رسانده اند بسته شد ؟ حتما باید رازی سر به مهر باشد بین من وانهای که 

میشناسمشان و دلیل محکمی باشد بر این روابط فی مابین ...که من ازان بیخبرم .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 18 فروردین1393

 

 
 



  در این واپسین روز های سال ...
 

در این واپسین روزهای سال ...

باخود می پرسم :

ایا رویایی هست که به ان دل گرم باشم ؟  رویای که هنوز به دنبال  شیرین شدن کام خود ا ز لذت روزگار هستم ؟  ایا چیدن ستاره ای , بوییدن عطر نافه اهو ولمس ان "چها ر دیوار" پوشیده با مخمل  زربافت ویا حس دیدار " آینه با  یک دوست" و شنیدن " نوای از اسمان هفتم "که مرا به خود میخواند و جادوی "عشقی اتشین "که تا سر حد به دار  اویخته شدن همچون حلاج را برایم   به تصویر میکشد ؟

 و ایا در این فرصت اندک میشود همه رویا هایم جامه عمل  بپوشد رویای امدن  انسانی خردمند که ضامن صلح  و دوستی  و اشتی باشد ؛و ادمهای که قانون زمین  را میفهمند و بهشت را ازاسمانها به زمین  خواهند اورد .

با خود می اندیشم :

داشتن هر آرزوی مستلزم ان است  که در خود شهامت متحقق کردن رویا را  داشته باشم پس باید  از خودم بپرسم در این  واپسین  روزها چقدر شهامت دارم ؟

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در جمعه 23 اسفند1392

 

 
 



  روح
 

سالک سوگند خورد به بادهای رونده و ابرهای زاینده که روح قطره ای از دریای آگاهی است که هویتی مستقل دارد. قابل انفکاک از دریا و قابل گم شدن درآن و قابل اتصال با قطره های دیگر است.

سالک پیشتر جایی از آگاهی گفته بود و اینکه تجمیع آگاهی منجر به جان می شود. تجمیع آگاهی در حیوان بیشتر از نبات است و به طبع آن آدمی آگاه تر و جان او قوی تر است.

آگاهی ناب ، جان جهان است. خلوص یگانه ای که هیچ ندانسته ای در آن نیست. روح اقدس قدسی حضرت حق.

سالک گفت چنان که قطره از دریا آمده هر واحدی از آگاهی هر جا که مقیم باشد از دریای آگاهی آمده و لاجرم بسان قطره به دریا باز خواهد گشت.

سالک گفت روح برخی آدمیان را برکه ای یافتم برخی را جویباری، برخی را چشمه ای متصل به دخلی غنی و برخی دیگر مردابی در تعفن نشسته.

سالک گفت هرجا قطره ای هست امید آن هست که قطره ای دیگر در کنار آن نشسته و قطره ای بزرگتر پدیدار شود اینگونه روح آدمی وسعت یافته و بزرگ می شود، انسانهای با ارواحی به عظمت دریا ها.

سالک گفت اگر از قطره گفتم، هدف روشن کردن معنا بود و الا روح بسیار شبیه تر به دود است در عالم اشیاء، بسیار قابل آن است که محبوس شود، روان شود، دمیده شود، گریزان شود، محو شود، انبساط یابد، غلظت یابد و یا رقیق شود.

سالک گفت سخت است بیان کلمات چنان که بیراه نروم و چیزی بگویم که شرحی آسان باشد .

روح آدمی در غلظت تن آدمی محبوس است. رقیق این روح قابل اتصال به روح الهی و غلیظ آن حصار تن آدمی است.روح سنگ در سنگ محبوس است و روح گیاه در گیاه و سنگ و گیاه و آدمی متجلی به این تضاد در غلظت خود می باشند.

سالک گفت روح را تمایل به انبساط است. تمایل به گذر است و تمایل به رونده بودن است. هرچه روح رقیق تر باشد رونده تر است و هرچه رونده تر باشد قوی تر است. روح رقیق در غلیظ خود قابلیت محبوس شدن دارد.

روح در حد حصار خود متجلی می شود.این تجلی حاصل از تمایزی است که بین غلیظ و رقیق مشهود است.
اگر این حد برداشته شود روح قابل تشخیص نیست و به مرجع خود بازگشته در آن هیچ می شود. تن خاک می شود در تضادی نو و روح به مرجع خود از جایی که از آنجا دمیده شده است.

حضرت حق را حدی نیست. حصاری نیست. بی حد است و ادراک ادمی در فهم آن تا حدی نیابد ناتوان خواهد ماند.

سالک گفت پیرامون ما چیزی نیست جز آگاهی. خاک آگاهی است. تن آدمی آگاهی است و جان آدمی آگاهی است. تجمیع آگاهی در خاک، تن را پدید می آورد و تجمیع آگاهی  در تن جان آدمی را پدیدار می کند. این تجمیع به معنای غلظت نیست و ای بسا که رقیق تر شود در هر مرحله تا انبساط بیشتری یافته و قوت گیرد.

سالک گفت روخ نمیراست و تنها غلیظ و رقیق می شود و در این رفت و شد تواتری ایجاد می شود و بسامد آن نوایی ایجاد میکند. چنین است که نوا و صدا در حال آدمی متاثر از روح آدمی چنان موثر است که برخی بر حرمت نوا  مهر تایید زده اند.

تزکیه در آدمی فرایندی در روح پدید می آورد تا از غلیظ به رقیق میل کند و لطیف شود .

سالک گفت بدان که روح را تمایل به انبساط است و در این تمایل به حصار پیرامون خود دل میزند. ضربانی حاصل می شود از این قبض و بسط. اقیانوس بیکران روح اقدس الهی را نیز تواتری هست حاصل از “دانستن و خواستن” و “خواستن و توانستن”.
هرگاه تواتر روح ادمی با تواتر اعظم هم نوا شود، آدمی در احسن الحال خویش قرار میگیرد.
تواتر اعظم همان نوای الهی ست که هیچ حصاری را بر نمی تابد چرا که بی حد است.
سالک گفت بگذار حق تعالی را حدی فرضی بگذاریم که بر ما بخشنده است که در پی تعالی هستیم و آن حد، “بودن” است. حضرت حق ” هست” هر چند این “هست” خود بی حد است اما ادراک لنگ ما را یاری میکند تا در هرآنچه که موجود است نشانی از حضرت حق بیابیم. روحی لطیف و بی حد و اقدس.

هم نوایی روح ادمی با این تواتر حدود آدمی را فرو می ریزد و بسان غریقی در اقیانوسی بیکران هیچ می شود در احسن الحال خویش.

 آنچه واقع می شود تواتری است در روح آدمی که متاثر از روح الهی است. این حال، حال بندگی روح آدمی است که هر فراز و فرودی در نوای الهی او را به فراز و فرودی می کشاند و براستی کیست که به این درجه از خلوص برسد به غیر او که به شهادت کلام الهی بنده و رسول اوست؟

غلامرضا رشیدی
دی ۹۲


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در جمعه 16 اسفند1392

 

 
 



  بال فرشته
 

22 روز بود که یکی  از بچه های کلاس چهارم  به خاطریک سرما خوردگی ساده دچار  انسفالیت مغزی شده بود و توی کما رفته بود .وقتی برای مشاوره گروهی  به کلاسشان رفتم.همه علاقمند بودند در باره مرگ بیشتر بدانند ...

مرگ چیه ؟ چرا ما ادمها میمیریم ؟درسته ماتوی جهنم میرویم ؟ خانم درسته شب اول قبر ترسناکه ؟ ...

بهشون گفتم بزارید یک قصه براتون تعریف کنم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود .

انوقت خدا زمین افرید ابها واقیانوسها وکوهها ودرختها واتش وباد وهوا ..

اما هنوز تنها بود او ادم افرید ادمها مثل فرشته ها توی بهشت بودند وخدا از ادم خواست به روی زمین  پا بگذارند وزندگی کنند تا روزی که او مقرر کرده  و بعد که مرد برگردند پیش خدا .

انوقت خدا به ادم گفت: تو مثل یک فرشته ای خوب ومهربان ...سعی کن روی زمین هم مثل یک فرشته مهربان ودرستکار  باشی و از هیچ چیزی نترس من مواظبت هستم تا وقتی که  مردی. وپیش من امدی. من ازدیدنت خوشحال می شوم وتو میتوانی بازهم توی بهشت من باشی...

قصه تمام شده بود سیل سئوا ات کودکانه محاصره ام کرده بود .

دران میان یکی پرسید :خانم اگر مردیم وبه بهشت رفتیم خدا  بال مون را بهمون پس میدهد ؟



 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 3 اسفند1392

 

 
 



  بحران
 

تو رفته‌ای


و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه


مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و


این احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند


از :پوریا عالمی


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 14 بهمن1392

 

 
 



  ماه بهمن
 

ماه بهمن  توی خانه ما ازاول تااخرش مبارکه(چرا ؟ )

خوب چون تولد من ودخترمه و این یک بهانه خوب برای این است که ازاول ماه به همه یاد اوری کنیم  که تولد مون یادشون نره !!

نه اشتباه نکنید برای این نیست که برامون کادوویی بگیرند . یا تو خرج بیافتند ؟ بیشتر برای اینه که خودمون حس قشنگ و خوبی  داریم  و میخواهیم با بقیه شریک بشیم .

تازه خیلی هم دنبال کادویی گرانقیمتی نیستم . اما یک کادو خاص صدالبته که میخواهم . (مثل چی ؟ ) خوب مثل یک ...

-        یک جفت فنچ سفید و قهوه ای که  تاساعتها منو محوبازی واوازشون کنه (هدیه دخترام  برای تولدم )

-        یا  یک گلدان  گل ازالیای سفید که  گلبرگ هاش به سپیدی تور عروسند  وعطر خوشش  مشامم را نوازش  میده ( هدیه همسرم برای تولدم )

-        ویک  صندلی راحتی برای خود خودم که روش کنار اتش شومینه بنشینم وکتاب " شاهنامه"  بخونم .

-        یک کیک تولد به شکل "شکوفه سفید هلو "

-        یک بلیط مسافرت به هر کجا که باشه

-        .

-        ..

-        ...

-        بازم بگم ؟ 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 3 بهمن1392

 

 
 



  نظاره گر صامت
 

تئوری انسان سلطه جو تعریفی که  ادلر از انسان  میدهد شناختی که  او از انسان عصر خود داشت . وهنوز این قصه درهر تولدی  تکرار میشود . سلطه  طبقاتی و جنسیتی و قومی وملی و ...چه فرقی دارد با هر بهانه ای که باشد  میل به  سلطه پذیری و تحت در امر خود  اوردن  ادمها و محیط وجوامع  همیشه مطرح بوده وهست .

کنترل کردن  احساسات و افکار و عقاید و حتی سلایق شخصی( که هیچ حقی را پایمال نمیکند . )تنها برای ان که همه تحت امر  باشند . تانظمی که "من "طالبش هستم  برهم  نخورد ...

همیشه از خودم پرسیدم : چرامردان و زنان راستین سکوت اختیار میکنند  ؟ چرا وارد بازی قدرت نمیشوند ؟و چرا تمایلی به کنترل کردن دنیای دیگران ندارند . ؟چگونه این همه انعطاف برای پذیرش دیگرا ن دارند .ودر  سکوت "نظار گر صامت "هستند .

اصلاچه کسی میتواند ادعا کند که باخشونت میتوان خشونتی راسرکوب کرد ؟  یا میتوان جهان و حوادث و ادمها را کنترل کرد .

و خوشبختانه حالاجوابش را دارم :

 اگر قرار بود جهان با یک نظم وجود داشته باشد چه کسی جز "خدا " میتوانست همه راهمرنگ و همدل کند .

اگرقراره , همیشه  یک قصه به نمایش در آیید ان وقت ان همه فیلمنامه تکراری چه  دیدن  داشت ؟

 یا شاید همه چیز هایکه در اطرافمان رخ میدهد به مثابه کابوسی است که   برای فرار از ان تنها باید از خواب  بیدارشد .

وهیچ کسی قادر به تغییر خود اگاه خواب هایش نیست , چه رسد به انکه خواب دیگران را تعبیر  و بخواهد که ان را تغییر دهد .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 28 دی1392

 

 
 



  این چشمها واین لبخند جادو میکند !
 


بین هدیه های تولد یک بسته پازل بود


به خودم گفتم :برای گذران اوقات فراغت چه


سرگرمی بهتراز ان ؟


جعبه را باز کردم تازه متوجه شدم که با یک

مجموعه حرفه ای روبرو هستم که هیچ علامت

ونشان وحتی نقشی که راهنمایی ام کند  ندارد.


قبل از هرچیز محیط تصویر را رسم کردم .مرزی که

درون را از  برون مجزا میکردومرا مطمئن میکرد.هرتکپازل که دردست دارم در فاصله این فضای حقیقی قرار میگیردو بس. 

رنگ وخطوط نقش وطرح  وسایه ای ازشکل هر

چیزی که  میشد با ان گوشه ای را پر کرد؛ به 

کمک گرفتم . ساعتهاوروزها وهفته ها در حین کار

وزندگی روزمره ...

حالا چشم های تصویرم را در جایش نشانده بودم

چشم های که به هر جهت میرفتم درتمامی

لحظات مرادنبال میکرد .ومن  و در حالیکه .موهایی

مواجش را در زیر حریر خیالم شانه میزدم برای

تکمیل پازل دنبال ان لبخند جادویی مونالیزا بودم ...


هر بار پیش می امد  تکه ای از پازل را در جایی به

اشتباه قراردهم و با قراردادنش برای مدتی مطمئن

شوم که درست گذاشته ام ...اما بعد با پیدا کردن

تکه ای دیگرازپازل  به اشتباهم (بی جزم اندیشی

وتعصب )پی میبردم و عوضش میکردم . وان وقت

دوباره وچند باره به تصویرنگاه میکردم  تا مطمین

شوم ان جاست مرا میبیند وبه من لبخند میزند ...


هنوز خیلی از تکه های  پازل را برای جاگذاری

درکناردارم , اما قسمت های اساسی تصویر تکمیل

وجان گرفته است.


ومن با خودم میگوییم  : این چشم ها واین لبخند

جادو میکند . 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 18 دی1392

 

 
 



  جنگ
 

به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود

پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند

مادر ها در خانه ها با زندگی 

گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت

و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم

مادرانمان جای ایستادن پای آینه

در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند

و آغوششان جای عطرهای فرانسوی

بوی غذای گرم می داد

و سینه و باسنشان را

حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.

سرخی لبهای مادرانمان را ” حرمت خون شهدا ” سپید می کرد

و سپیدی تنشان را

سیاهی چادر ها پنهان





به دنیا که قدم گذاشتیم ، ” سیاه “‌‌ رنگ زنانگی بود

و ” زشت ” وصف زنانگی

و “اشک ” تبلور زنانگی

ما با صدای آهنگران اولین قدم های موزون زندگیمان را مردانه برداشتیم

و در فشار مقنعه های چانه دار ، اولین کلماتمان را ” مردانه ” ادا کردیم

در صبحگاه های مدرسه هر روز با دستور ” از جلو…نظام ” مردانه ایستادیم

و با شعار “‌مرگ بر…” مردانه فریاد زدیم

در انشاهای مدرسه

قرار بود همه مان دکتر و مهندس و معلم شویم تا به جامعه خدمت کنیم

اما قرار نبود همسر باشیم ، مادر باشیم و به خانواده هم خدمت کنیم

ما با حنا در مزرعه کار کردیم و زحمت کشیدن را آموختیم

با آنت برای خواهر و برادر کوچکترمان مادری کردیم

با زنان کوچکی که مثل خیلی از ما پدرشان به جنگ رفته بود ،

برای سیر کردن شکممان کار کردیم

با پرین از بی خانمانی تا با خانمانی کوچ کردیم

ما دختران کار بودیم

ما دختران عروسکهای گمشده زیر آوار خانه های موشک خورده ایم

ما دختران گوشهای تشنه برای دوستت دارم های پدر به مادریم

ما دختران چشمان تشنه برای دیدن بوسه های پدر روی لب! …نه ! روی گونه های مادریم

ما دختران دخترکی های ممنوعه ایم

ما همان دخترانی هستیم که به پر پشتی موهای پشت لبمان بالیدیم و مهر ” نجابت ” و ” عفت ” خوردیم

ما همان دخترانی هستیم که برای ابروهای نامرتب و اصلاح نشده مان ، ” محبوب ” و “‌معصوم ” شناخته شدیم و انضباط بیست گرفتیم

ما دختران جوجه اردک زشتیم ، که تا شب عروسی برای زیبا شدن صبر کردیم !

ما همان دخترانی هستیم که همیشه برای “مردانه حرف زدن ” ، ” مردانه راه رفتن ” و ” مردانه کار کردنمان ” آفرین گرفتیم

و با اینهمه مردانگی از آتش جهنم گریختیم !


آتش !

یادش به خیر !

کودکیهایمان حرام شد !

کوچه های بلوغ را تند تند دویدیم

ما نسل ترسیم

زاده ی ترسیم

هم خواب ترسیم

ترس …تعریف تمام انچه بود که از زن بودنمان میدانستیم

و آتش …پاسخ تمام سوالهایی که جرات نکردیم بپرسیم

چقـــــــــــــــــدر آرزو داشتیم پسر باشیم تا ما هم با دوچرخه به مدرسه برویم

تا ما هم کلاه سرمان کنیم

تا حق داشته باشیم بخندیم با صدای بلند

بدویم و بازی کنیم بی آنکه مانتوی بلندمان در دست و پایمان بپیچد و زمین بخوریم

تا حق داشته باشیم کفش سفید بپوشیم

لباس های رنگی به تن کنیم

تا حق داشته باشیم کودکی کنیم

ما بزرگ شدیم

خیلی زود بزرگ شدیم

زودتر از آنکه وقتش باشد

سرهای زنانگیمان زیر سنگینی چادر ها خم شد

و برجستگی هامان در قوز پشتمان پنهان

ترس ، گناه ، آتش ، ابلیس

چقدر زن بودن پرمعنا بود برایمان !

هر چه زنانگی ما زشت تر ، مردانگی مردها جذاب تر

زن معنای نباید ها و نا ممکن ها و نا هنجارها

و مرد معنای باید ها و ممکن ها و هنجار ها

ما دختران زنانگی های ممنوعه ایم

ما وزن حجاب را خوب میفهمیم

ما کف زدن های دو انگشتی را خوب یادمان هست

و جشن تکلیفهایی که همیشه روی دوشمان سنگینی میکرد

اسطوره ی زندگی ما اشین سانسور شده ی زحمتکش بود

و هانیکویی که با چتری های روی پیشانی اش ، همیشه از پدرش کوجیرو می ترسید.


.


.

ما بزرگ شدیم

جنگ تمام شد

پدرهایی که زنده ماندند به جنگ زندگی رفتند

مادر ها از پدر ها مرد تر شدند

گو گو ش و هایده از ویدئو های ممنوعه بیرون آمدند

و ما هنوز منتظر بودیم صاعقه ای بزند و خشکشان کند !

اما خیلی زود فهمیدیم صاعقه ، زنانگی ما را خشک کرده !

وقتی روی تخت عروسی نشستیم در حالی که هنوز گمان می کردیم فقط باید غذا های خوشمزه بپزیم

و خانه تمیز کنیم و از کودکانی که خدا ! در شکممان بار می زند نگهداری کنیم 

وقتی تمااااااااااااااااااااااام آن ترسها ، نباید ها و ناهنجاری ها را با خود به رختخواب زناشوییمان بردیم

صاعقه خشکمان کرد

ما زن هایی بودیم که مرد و مرد هایی که زن

به ما فقط آموختند چگونه شکم مردانمان را سیر کنیم

کسی نگفت چشمانشان هم گرسنه است

و شهوتشان تشنه

ما باختیم

روزهای عشقبازیمان را باختیم

طراوت جوانی مان را باختیم

ما نسل زنان خسته ایم

خسته از تکلیفهایی که روی دوشمان سنگینی می کند

خسته از محارمی که هرگز محرم رازهای دلمان نشدند

خسته از نامحرمانی که بارها به خاطرشان از پدر ها و برادر ها و شوهر ها کتک خوردیم

خسته از ترس هایی که با ما زاده شدند

در ما ریشه دواندند

در باورهایمان جوانه زدند

و آنقدر شاخ و برگ گرفتند که سایه شان تمام زنانگی مان را پوشاند

ما خسته ایم


.



.




و با تمام خستگیمان

حالا

در آستانه ی سی سالگی

به دنبال شعله ی خاموش زنانگی هایی میگردیم که کم آوردیمشان

دماغ عمل میکنیم

ایمپلنت می کاریم

پروتز میکنیم

کلاس رقص می رویم

تا با داف های توی خیابان و خواننده های ماهواره رقابت کنیم

تا شوهرمان را نگیرند از ما با سلاح زنانگی هایی که کم آوردیمشان

و هنوووووووووووووز گیجیم که

چطور هم آشپز خوبی باشیم

هم خانه دار خوبی

هم مادر نمونه

هم کمک خرج زندگی برای چرخ زندگی ای که مردمان به تنهایی نمیتواند بچرخاند

هم به جامعه خدمت کنیم

هم فرزند تربیت کنیم

هم زیبا و خوش اندام و شاداب باشیم و مردمان را سیراب کنیم از زنانگی مان


.


.


.


و ما

هنوووووووووووووووز لبخند می زنیم

نجیب می مانیم

به مردمان وفا میکنیم

مادرمی شویم

برای فرزندمان مادری می کنیم

خانه مان را گرم و پر مهر میکنیم

و برای زناشوییمان سنگ تمام میگذاریم

درس می خوانیم

کار می کنیم

به جامعه خدمت می کنیم

خرجی می آوریم

صبوری می کنیم

برای سختی ها سینه سپر می کنیم

ظلم ها و تبعیض ها را طاقت می آوریم

در راهرو های دادگاه دنبال حق های نداشته مان می دویم

وبا اینهمه فقط…

گاهی در تنهاییمان اشک میریزیم

گاهی پای سجاده مان به خدا شکایت می کنیم

گاهی گوشه ی امامزاده ای مسجدی می خزیم و بغض هایمان را

لای چادر های رنگی میتکانیم

گاهی می خندیم به عکس ۶سالگیمان با مقنعه ی چانه دار توی مهد کودک !

گاهی افسوس می خوریم

برای زنانگیهایی که سنگسار شدند

و هنوز زن می مانیم

و به زن بودنمان می بالیم..............


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 9 دی1392

 

 
 



  دیوانه نیستم ...
 
رهایم کنید رها...
دیوانه نیستم
بلند که نمی خندم
فقط گاهی ستاره ای را تیر باران می کنم
سیگار که نمی کشم
اما مرغ عشقی را به جرم عشق اعدام می کنم

دستانم را بگشایید
هنوز که فرار نکرده ام
گاهی شیشه های محله را خرد میکنم
دیوانه نیستم
نامت را در دفتر شعر هایم به آتش میکشم
زنجیر از پا هایم باز کنید
دیگر قفس های پرنده فروش را نمی دزدم
تا فرار کنم
آزادم کنید 
دیوانه نیستم
فقط تنهایم تنها!!!
5 اذر  92
ارام


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 3 دی1392

 

 
 



  هدیه ای از خدا
 

صوت اذان موذن زاده اردبیلی مثل همیشه  مرا  مسحور خود کرده است . حزنی در این صداست مثل حزنی که در هق هق آیت الله بهجت به هنگام خواندن قنوت بود .

واین امکان ندارد مگر انکه ادمی دریک لحظه ناب اتصال به خالق هستی چنین بخواند وبنالد ... .

پیش خودم فکر کردم  راستی بهترین نمازی که خواندم کی بود ؟

در سفر ی به قشم در عید 85 در راه برگشت از جزیره قشم در یک صف چند کیلومتری  به مدت 8ساعت برای سوار شدن به لنج منتظر ماندیم . همه مسافران خسته وعصبی و از گرما کلافه  بودند .

 نوار رویای وصل عماد الدین سراج روشن بود و من با ان زمزمه می کردم در این حال دیدم که مردی کنار جاده  به نماز مغرب ایستاده , (در خیل عظیم مسافران تنها او وقت شناس بود ) از خودم خجالت کشیدم وتحسینش کردم با گریه نگاهش کردم وهمراهش زمزمه کردم (من ، او وسراج ...) 

در اولین سحرگاه ماه رمضان 87 با شوق ؛ ساعتی بیش از اذان سحر بیدار شدم سحری مختصری خوردم به همسرم گفتم: بیا از خانه بیرون بزنیم وبا کاینات در این لحظه چشم در چشم واز نزدیک به انتظار اذان بمانیم .. وما به لیلا کوه رفتیم ..کنار نحر ابی که میگذشت نشستیم ...من به اطراف نگاه میکردم لامپ خانه ای  از   دور روشن بود پرده ها را  کشیده بود ند ومردی در اتاقش نماز صبح میخواندم ...به همسرم گفتم : گویا اذان را زدند ببین ... انجا ... یکی دارد رو به کوه نماز میخواند....

انوقت تصمیم گرفتم همان جا کنار جاده نماز بخوانیم .(اسفالت جاده نمور وسرد بود اما قلب من گرم....)

ویک بار در ساحل دریا دم ظهر  تصمیم گرفتم نماز بخوانم در حین نماز خواندن وقتی  روی شنهای داغ ساحل پیشانی را بر زمین  گذاشتم ..در  حال حس کردم که این شنها که با باد به هر سو میرود میخواهد مرا در برگیرد .. . انوقت بی اختبار روی ساحل در حال سجده در از کشیدم وارزوکردم اگر روزی به خواب ابدی بروم همین طور اسوده ودر ارامش بخوابم ... .

و بگذارید از زیباترین هدیه ای که گرفتم برایتان بگوییم ... :

دوست عزیزی عازم سفر حج بود در جشن ولیمه اش به همه گفت : هر چه میخواهید دریغ نکنید اگر بتوانم از سفر حج برایتان می اورم .

من گفتم : برو به سلامت  . من چیز خاصی نمیخواهم ..اما هر جا از من یاد کردی هدیه ای از انجا برایم بیاور این هدیه میتواند هرچیزی باشد حتی گرد وغبار صحن مبارک ...!!!(من را میشناخت ومعنای حرفم را دریافته بود. )

وقتی از سفر امد به دیدارش رفتم  در خانه نبود اما من دیگر تاب انتظار نداشتم میخواستم بدانم که خدای کعبه برایم چه هدیه ای داده ...؟؟؟

 پس از ساعتی انتظار دوستم امد وگفت : یادت نبودم تا در مسجد رسول اکرم در حین خواندن قنوت نماز به یادت افتادم .ان وقت به خودم گفتم الوعده وفا .. ولی هر چه فکر کردم نفهمیدم چه چیزی برایت بیاورم حتی به زمین دست کشیدم دریغ از غبار .

 قلب من در سینه می تپید ... ( !؟ ) همه نمازگزار ها صحن مسجد النبی را ترک کردند ولی من همان جا نشسته بودم . به خودم میگفتم یعنی شکوفه ازمن چی میخواهد ؟

یک دفعه بلند شدم ودو رکعت نماز به نیت تو بستم

این هدیه ای است که از  خانه خدا برایت آوردم ... .

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 27 آذر1392

 

 
 



  لا اله الا الله
 
اگر یک زمانی...

می شد به راحتی گفت:که بتها چه هستند؟ وازچه جنسی ؟ودر کدام بتخانه معروف یا روی طاقچه کدام خانه , بتی از جنس چوب وفلز وگل قرار دارد ؟

حتی میشد گفت :خدایانی به تعداد همه امور طبیعی زمین وجود دارند که به سر انگشت اشاره خود دریاها را با گردابی مهیب یااسمانها را با رعد وبرق میپوشانند . ومیشد دید که چطور مردم از ترس جان ومال سبد- سبد نان وشراب ومیوه های گوناگون را در صف های طولانی برای هدیه می اورند تا اله – بت – یا خدای را تطمیع کنند که از سر تقصیراتشان بگذرد .ومیشد شنید که دخترکان وحتی گاه پسران جوان ونابالغ را به تیغ جلاد در قربانگاه ها میدادند ...

اگر یک زمانی...

میشد تبر ی برداشت وبه بهانه رفتن برای جشن در صحرا سر از بت خانه ها در اورد یا با درفش کاویانی جماعتی را با خود همراه اورد تا ماردوشی را قلع وقمع کرد.

متاسفانه حالا نه تنها بتها قابل شناسایی نیستند که نمیشود توی بتخانه ها یا روی رف طاقچه ای جستجویش کرد چون از جنس خاک وفلز وچوب نیستند بل از جنس گوشت وپوست واستخوان هستند با جان وخون تک تک ما ادمیان به شکل دروغ وکینه وحسد ودنیا پرستی وزر اندوزی عجین گشته و مار بدوشان بت پرست نیز هویت شان رادر پشت دروغ های نغزوشیرین و ریا کاریهای متملقانه وگاه خرافه های که به ان رنگ ولعاب سنت ومذهب داده اند چنان پنهان کرده اند . که نه ابراهیم بت شکن راه بت خانه را میشناسد ونه کاوه اهنگرحوصله ان دارد تا یک یک مار به دوشان را به مردم معرفی کند وانها را باخودهمراه کند .و در بین این همه بتهای رنگ و وارنگ وادمیان بت پرست در قرن بیست ویکم خداوند تنهاتر ازهمیشه بین این همه بت واله صبورانه ناظراست .

لا اله الا الله


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 22 آبان1392

 

 
 



  عجب قابلیتی دارد این بشر !!
 
وقتی به یک اثر هنری نگاه میکنم از نقاشی گرفته تا یک کاردستی مثل مجسمه ای از

ادمهاوحیوانات وگلها؛یا یک قصه ساده میخوانم از برادران گریک تادرام هاملت از شکسپیر وفیلم می بینم

مثل "اواتار" که همه اش خلاقیت وجلوه های ویژه است.

تا نمااهنگ یک موزیک که با ترانه ای به شفافی وروانی اب ان حس درونی را از اعماق اینه ئ قلبت

بیرون میکشد وبه اوای موسیقی (که فرقی هم نداره سنتی باشه یا جاز ورپ یا متال وراک وبلوزو... )

هماهنگ نواخته وخوانده میشه وتو چنان به وجد میایی که دلت میخواهدبچرخی ...بچرخی ...بچرخی .

انوقت وقتی صحنه های زیبای پاتیناز وبالرین های سرزمین یخ ورقص شناگرها توی اب وژیمناست ها را

در میادین ورزشی واکروبات هارا درسیرک می بینم .یا معماری زیبای تخت جمشید در سه هزار سال

پیش تا سازه ای با سقف صدفی شکل در سیدنی در همین سالهای ۹۰ ۱۹...

به خودم میگویم: همه این ادمهای هنرمند که هنر شان را به معرض دید میگذارند و مرا به تعجب

میاندازند .نام خالق از اسما خداوند را مشق میکنند ومرا به تحسین انسان وامیدارند که عجب قابلیتی

دارد این بشر !!

و از خودم میپرسم : ایا خداوند هم هنرمندان را تحسین میکند ؟

ایا او هم در عجب سازه اش میماند وبه خودش احسنت میگویید :برای موجود دو پای که ساخته

وپرداخته ؟انسانی که هنرش سرشار از خلاقیت وبدایع است .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 6 آبان1392

 

 
 



  مدام باید به خودم یاد آور شوم ...
 
مدام باید به خودم یاد اور شوم ...

که پول چیز کثیفی است وشهرت دامی است برای بیگانگی تو از تو ؛واشرف مخلوقات بودن تنها تعارفی است که نباید جدی گرفته شود ,تا تو خود را خدای روی زمین بدانی .

هر چند ادمیان بسیاری را میشناسم که برای عنوان خدای روی زمین یا شهرت وچندر غاز پول چه کارها که نمیکنند!



مدام باید به خودم یاد آور شوم ...

که من برای حل مناقشات بین المللی یا قضاوت بین دولت و ملت کشور های دوست یا همسایه به دنیا نیامده ام وبه من ربطی ندارد که تروریسم درکجای این عالم خاکی چه کسی را هدف تیرهای پنهان و اشکار خود گرفته است .زیرا مطمئنم که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیرد .وبه قول" سیلونه" در کتاب "یک مشت تمشک "همه انقلابات با شعار های زیبا شروع وبه استبداد ختم میشود .



مدام باید به خودم یاد آور شوم ...

جهان پر از صلح آرزوی محالی است که در طول تاریخ امکانش پیدا نشده است .وبقیه اش دیگر سخنرانی های پر از آه شاعرانه است که کمی با جدیت عنوان میگردد .



مدام به خودم باید ِیاد آور شوم ...

فقط باید به دنیا به ادمها و سیب سرخی که در دستشان دارند نگاه کرد و وقتی دلت گرفت وکارت از گریه گذشت ,شروع کرد به خندیدن (!؟) انوقت انقدر باید بلند خندید که صدای خنده ات همه دیوانگان را متعجب کند .






ارسال شده توسط شکوفه پرکار
   


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 6 آبان1392

 

 
 



  نمایش
 

شاید عجیب باشد گفتن و شنیدن این حقیقت !؟ 

که هستی مانند یک "نمایش" روی سن در حال اجرا است . و ما بازیگرانی که لحظاتی از پشت پرده نمایش بیرون می اییم و به فراخور نقشی که نوشته شده بازی میکنیم و بعد  به همان راحتی  پشت پرده نمایش گم میشویم . هیچ فرقی هم ندارد که ستاره این نمایش باشیم یا یکی از سیاهی لشگر های این نمایش !

شاید اگر قبلا  چنین چیزی را می شنیدم حتما هیاهوی به راه می انداختم و منیتم را با ژست  متفکرانه وسخن پراکنی های هرز و ملالت  اور به رخ می کشیدم  واز هر دری  می گفتم : تا ثابت کنم که هنوز هویتی دارم به نام , نشان , شهرت , ثروت , مکنت , و معرفت ...

یاد دارم یک بار چقدر ذوق مرگ شدم در یک بحث طولانی باچند حریف کار بلد ؛ ودر اخر این من بودم که کاپ را بردم با این جمله : زن عارفه ای در این زمانه ندیده بودیم ...که دیدیم . حالا  اگر یک بار دیگر جمع شویم  من دیگر حرفی نمیزنم  جای حرفی نمانده است . حتی حس نگران کننده ویا هیجان یک خشم پنهان هم نیست . تنها  حقیقتی است که باید دید و باورش کرد ." همین!  "


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 10 مهر1392

 

 
 



  شاهد
 

تازه متوجه شدم الکی نیست؛ اینقدر من از شخصیت خانم مارپل و پوارو  و شر لوک هلمز  خوشم می ایید .

وقتی در دنیایی با نظم نوین وتئوری اشفتگی  زندگی میکنی   توجه کردن  وجمع اوری اطلاعات هر حادثه و اتفاق با معنا وبی معنایی  میتواند  ترا به سر نخ های جدیدی از حل وکشف راز های اسمان وزمین  راهنمایی کند .

جایی که در پشت سایه های خیال تو شاهد تصاویری محو  ازاشکال  ونگاره هاونمایش های  هستی که می توانی بین انها روابط معنایی روشن ومتقنی بیابی  که ترا به رموز هستی واقف میگرداند . یا حتی اگرنتوانی جواب درستی بیابی تراکنجکاو انه به دنبال خود میکشاند .

تکه های کوچک  وگاه بی ارزش پازلی که درتصویرجاسازی شده حتی اگر نتواندکل تصویر را به تو  بنمایاند اما مطمئنی که در جایی درست نشانده شده  وباورذاری باقی تکه های پازل که در مشت توست پرده خیال راکنار خواهد زد وهمه جیز بر تو هویدا میشود .

گاهی کنار  میاستم و مثل یک بیننده خوب سینما که حتی حاضرنیست صدای بسته پفکش  سکوت حاکم  بر فضا را بشکند خیره  ومتعجب  ودر سکوت نمایش رامینگرم  بدون حق اظهار نظری و تمایل برای تغییری در حاشیه ومتن  فیلمی که شاهدش  هستم.

زیرا در جهانی که دچار تجدید بی وقفه است هر لحظه مکان وزمان  درگستره دنیای بزرگی که من حتی 1 واحد از کل ان را ندیده و نبویده .نشنیده واحساس و ادراک نکرده ام تحت تاثیر همه چیز وهیچ چیز در حال تغییری به فراخور عظیم تر ازانکه من توان تغییرش را دارم متحول میشود .

باید قبول کردکه ما تنها شاهد وگاهی کاشف  چیزی هستیم که اتفاق میافتد  نه عامل تغییر .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 19 شهریور1392

 

 
 



  پیله
 

سالک گفت روزی دانستم که مدفون در سیاهی جهل ام و از این سیاهی سر به در نمی شد کرد الا به دانستن.
مدفون بودم در سیاهچالی ومعلق میان بودن و نبودن و دست آویزم در میان افکاری بود مورثی که ظن به صحت آنها داشتم.
افسوس که این میراث مرا از آن تاریکی بیرون نمی کشیدند. آنچه میدانستم دانسته نبود خیالات بود. اوهامی بود که نسل به نسل از هزاران سال پیش چون نجوایی هول آور در وحشت تاریکی گوش جان مرا می آزردند. باوری بر ذهنم نشانده بودند که این میراث هزاران ساله آدمی حاصل هزاران سال تکاپوی ادمی ست و دست آویزی گرانبهاست.

سالک گفت روزگاری دانستم که مدفون در سیاهی ام و حصار و خشت این سیاهی از آن میراث هزاران ساله است.
دانستم آموزگارانم بر من ستم کرده اند با من از درخت و سنگ وجاذبه گفته اند و هیچ از من به من نگفته اند.
دانستم فقهایی بر من ستم کرده اند و با من از آداب عبادت گفته اند و هیچ از من به من نگفته اند.

جانها شان را به یگانگی حضرت حق بخشیدم که آنها نیز چون من در حصاری بافته از اندیشه ی مورثی آویخته و درمانده بودند میان بودن و نبودن.

حالم حال روان درمانگری بود روانپریش که می دانست و دانسته اش درمان دردش نمی شد. هویتی در روان او بود چیزی دیگر جدای از آنچه او خود را آن می پنداشت. پنداری که با دارایی او برابری نمی کرد.

والله که یکی در من در بند من بندی بود. منی که میراث دار آن میراث کهن چندین هزار ساله بودم. کاش از ابتدا هیچ آموزگاری نمی دیدم کاهش هیچ فقیهی اذکار و اوراد و ترتیبم نمی آموخت کاش از ابتدا جایی در برهوتی هبوط میکردم ببینم آیا خدایم مرا به حال خود فارغ از این دانسته های مورثی، معلق میان بود و نبود رها میکند؟

در آن میان آیا پندار من از خدا فارغ از آن میراث موروثی چگونه بود؟
در این حال اگر از این برهوت نیز سر به در نمی شد کرد الا به دانستن، در پی دانستن چه می رفتم؟
می رفتم تا چه را بدانم؟

به هر طرف رو می کردم چیزی نبود همه چیز ختم به خودم می شد و این می شد که اول بار خودم را کاوش می کردم و می دانستم و در این کاوش در خود، هویتی را می یافتم جدا اما در درون خودم که اگر رها می شد پر می کشید بسان آن خلوت نشین تا جایی که پر جبرئیل در آنجا می سوزد.

والله که یکی در من در بند من بندی بود. بیمار و پریش و ویران در بند میراثی از اوهام و اوراد و افکار که پس از هزاران سال نشد که خلاصه کند یکی همه اینها را در چند خطی که نوع بشر بخواند و بداند و رهایی یابد از تعلیق معلق میان بود و نبود.

سالک گفت روزی رها کردم این همه را، قصاص کردم خودم را، بندی آن بندی شدم. رها شد او و به تلافی رهایم کرد. بر من آیاتی خواند مومن شدم به آن آیات و درخت و سنگ و جاذبه مرا دانستند. آداب عبادت، آموزگاران، فقها، اذکار و اوراد، مرا دانستند. هستی مرا دانست. من حمد شده بودم. محمدی شده بودم. بسم الله گفتم و به شرافت بسم الله آدمی را درمانده ای دیدم سرنخی از افکار بدست و چنان بدور خود چرخیده بود که پیله ای دور خود تنیده و در آن گرفتار آمده بود.

آدمیانی دیدم در دور ترین نقاط که نه پروای جهنمی داشتند و نه سودای بهشت و همچنان خداوند آنها را به حال خود رها نکرده بود. بی بهره بودند از آنچه علم معلوم جهان کرده اما معلق میان بود و نبود گرفتار در پیله ای خود تنیده نبودند.
غلامرضارشیدی
دیماه ۹۱


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 11 شهریور1392

 

 
 



  شانس
 

 

یک باغ پر از گلهای رنگارنگ

وتو ازخودت میپرسی : کدام گل  زیباتر

 

یک رنگین کمان در انتهای مرز ابی اسمان  ورمین

وتو از خودت میپرسی: کدام رنگ پر جلوه تر

 

یک دنیا اوا ونوا و  چهچه مرغان

.وتو از خودت میپرسی : کدامیک رامشگرتر

 

یک  کتابخانه پر از کتابهای غنی از دانش بشری

وتو از خودت میپرسی: کدامیک مناسب تر واولی تر

 

یک هستی پر از  گونه های  متفاوت  و وجود های متعالی

وتو از خودت میپرسی :کدام گونه وکدام وجود اشرف  مخلوقات

 

یک جهان پر از جهان های  پنهان واشکار درموازات هم

 وتو از خودت می پرسی :  کدام کلید وکدام قفل

 

یک ادم با تمام خوب وبد وزشت

وتواز خودت میپرسی : کدام خوب کدام بد وکدام زشت

 

 در پاسخ به همه این سئوالات

به مفهومی میرسی که نه خیلی دور ونه خیلی نزدیک است . زیباترین ورنگین ترین ورامشگرترین و اولی ترین  وجود ندارد . اشرف مخلوقات منیت من است که حجابم گشته .وقفل همه دنیا ها با کلید محبت وهمدمی عاشقانه باز میگردد و یک ادم با همه خوب وبد وزشتش اگر شانس ان را پیدا کند که متوجه حقایق  نه واقیتهای اطرافش شود مطمئنا به نکات روشنی دست پیدا میکند . که برای خودش هم عجیب است .

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 8 مرداد1392

 

 
 



  تولد تان در هر لحظه مبارک
 

کنارساحل صدای یک مرغ دریایی  توجه ما را جلب کرد فکر کردیم اگر نزدیک شویم پرواز میکند ومیرود. از دور نگاهش کردیم وسپس پاورچین پاورچین نزدیک شدیم ولی مرغ دریایی نمی توانست بپرد ....

همسرم گفت :حتما زخمی شده...

ودخترم اصرار میکرد؛ اورابگیرید... تا من بغلش کنم .

مرغ دریایی زخمی بود اینو وقتی که گرفتیمش فهمیدیم  وسارا تمام راه بغلش کرده بود ونوازشش میکرد واز پدرش میخواست که به یک دامپزشک مراجعه کنی

اما مرغک بیچاره تاب نیاورد ومرد .(به همین راحتی...!!)

سارا چنان گریه میکرد  که نگو, نمیشد ارامش کرد .حرف های ما اثر نداشت وحتی خوردن یک بستنی شکلاتی هم نتوانست غمش را تسکین دهد ...

ومن فکر میکردم مرگ عزیزان چقدر دردناک است .

خیلی وقت پیش روی سنگ قبر عزیزی خوانده بودم :

 یک روز خوشی به اندازه دشت !

 یک روز غمی به اندازه کوه !

این است رسم زندگی ؛عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت ....

آلبوم خانوادگی را ورق میزنم عکس های کودکی –نوجوانی – جوانی افراد فامیل را نگاه میکردم بعضی ها هنوز بودند وتعدادی هم به رحمت خدا پیوستند ..

اما یک چیزی نظرم را جلب کرد حتی انهاکه زنده بودند مثل گذشته نبودند سارا ی من را دیگه نمی شد توی لالای خواباند  ومن دیگه نو جوان نبودم . وشادابی گذشته را نداشتم ....کاشکی زمان متوقف میشد وهمه چیز همانطور که خوب وموافق بود باقی میماند ...

اما نه!!درسته که همه ما تغیر کرده بودیم وبا چهره قبلی فرق داشتیم گویی چیزی در ما مرده اما چیزی دیگر در ما متولد شده بود..{ کشف بزرگی بود خوشحال بودم معما ی مرگ حل شده بود ما نمی مردیم بلکه هرلحظه با هویتی جدید  متولد میشدیم .هورا...}

حالا با خوشحالی تولد دخترم را  جشن میگیرم چون میدانم اون وهمه انهای که دوستشان داریم هرگز نمی میرند بلکه هر لحظه به یک شکل وبا یک هویت تازه ی دیگه متولد میشوند .

پس تولد تان مبارک !


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 7 مرداد1392

 

 
 



  تو ای صدا ,صدا بزن مرا
 
از بچگی عادت داشتم .

برای هر ارزوی که در دل دارم ؛فال گوش بایستم. به صحبت ادمهای که از کنارم میگذرند گوش دهم وکلمه

 کلیدی که جواب سئوالات من است را ازبین صحبت ان ها پیدا کنم ویا قران را باز کنم و چند سوره یاایه را بخوانم واز

 معنای کلمات دنبال پیغامی از دوست بگردم...

(یک دوست که از من به من نزدیکتر است. .یک دوست که صدایش را خوب میشناسم حتی اگر به زبان

 مادری  با من صحبت نکند معنای کلامش را میفهمم...)

حالا که دیگه ارزوی چندانی  برای خودم  ندارم ...باز هم فال گوش میایستم وبه اوازهای که از سرزمین های

 دوردست  میشنوم گوش میدهم .چون  هنوز مشتاق شنیدن صدایش هستم ,مشتاق گوش کردن به حرفهایش,

 این هم شاید  خود  یک ارزوست .

در کتاب (اکنکار) خواندم همه ادمها توسط صدای از درون یا بیرون فرا خوانده میشوند

 صدای از عمق وجودشان ...

پس در این لحظات اذان که از ان توست ؛

تو ای صدا ...صدا بزن مرا ... صدای تو خوب ودلنشین است...


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 25 تیر1392

 

 
 



  شرب مدام
 

از خودم میپرسم :معنای این کلمه جادویی یعنی"

عشق "که هم  میتواند شیرین وسکر اورباشد

وهم  تلخ وگزنده  چیست ؟  

ایا من هرگز عاشق بوده ام ؟و یا بهتر است این جا

 صراحت کلامم را به عاریت بگیرم وبگویم ایا من

معشوقه بوده ام ؟


عشق "یعنی محبت شدید به چیزی یا کسی",

یک معنی لغوی به ظاهر ساده  که توی هر کتاب

لغتی پیدایش میکنید  . ولی همین به ظاهر ساده

باید احساس شود( کی ؟) عشاق میگویند  وقتی

ضربان قلبت که جایگاه عشق است به تپش در

بیایید .ان وقت هرچه تندتر وتندتر در سینه بتپد

یعنی تو عشق رابیشتر وبیشتر  تجربه کرده ای .

اما ان مهروی غماز به همین بسنده نمیکند . این

شروع ان چیزی است که میشود گفت : تو در

وادی عشق قدم برداشته ای .


یک رابطه عاشقانه در ابتدا یک  دلدار ودلداده

مجزا از هم میطلبد .همه ان عشق ارام وارام در

تو رخنه میکند در قلبت جای را طلب میکند و  نازی

که ترا میخواند ونیازی که عرضه میشود. چنان

هوش از سر میپراند که خواب وبیدارت همه  به

جستجوی اوست ...سر گشته ودایم الذکر

میشوی ...گویی همیشه به نماز(راز ونیاز

)ایستاده ای...به خودت میگویی میشود ونمیشود

(؟!)

گاهی ان قدر دور است که ازدست خودت کلافه

میشوی .که چرا وکجا وکی از دستت دلگیر شده

؟ وگاهی خیلی نزدیک که گر میگیری وداغ

میشوی ومست وسر خوش ,بی نوشیدن هیچ

  باده ای که  سکر اور باشد .توی ابرها قدم

برمیداری .

اما هنوز مطمئن نیستی  این حال ماندگار است

یانه ؟

فقط زمانی میتوانی کمی تنها کمی مطمئن

شوی که این" شرب مدام" مدام جام ترا پر کند .

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 11 تیر1392

 

 
 



  خدا این جاست
 
 *

امروز رفتم چمخاله

بوی دریا وخنکای باد .چیدن لوبیای سبز ورسیده ...

در حین لذت بردن از همه چیز یعقوب گفت : حاج خانم ...

ومن نگاهش کردم گفتم : کی منو حج بردی که حاج خانم شدم ؟

یعقوب گفت : خانم چند بار ببرمت تا راضی بشی ؟ با تردید نگاهش کردم .

گفت : همین حالا هم توی حج هستی بوی خدا را از همین جا حس نمیکنی.


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 6 تیر1392

 

 
 



  نیایش یک فیلسوف
 
اپیزود یک: (آذر ماه سال 62 اولین روز از اولین کلاس در تربیت

ومعلم شهید شرافت  چهار راه ولیعصربن وبست  انوشیروان )

استاد پویان  استاد فلسفه اسلامی وکلاس درس معارف بخش

 اول توحید .(یادش گرامی )

دوساعت سخنرانی بی وقفه در باره اندیشیدن و پژوهش

وفلسفه ومنطق .واینکه چگونه هستی وکائنات را مورد تفحص

قرار دهید وسئوالات منطقی داشته باشید تا جواب های

منطقی در یافت کنید .قبل از اینکه انقدر بزرگ شوید که سبک

زندگیتان را خواسته یا ناخواسته برای همراهی با جماعتی که

بیرون این کلاس هستند با معیار ها وارزشهای جامعه تان

 هماهنگ کنید .تفکر کنید تا به سرچشمه فلسفه هستی

وزندگی دست یابید توحید را نه زیر منبر فلان اقا وخانم به تقلید

 که با تفکری برابر هفتاد سال عبادت به دست ارید به ان سخت

  چنگ زنید مانند ریسمانی که ول کردنش شما را راهی قهر

 جهنم خواهد کرد…او گفت وگفت. من میاندیشیدم بزرگ شده

ام جرف های میشنوم که از جنس بازی های بچه گانه وقهر ولج

بازی های دوران شباب نیست . اما هنوز یک سئوال بود که در



طول کلاس مرا وامیداشت تا مترصد ان باشم  هر بار استاد

 نفسی تازه کرد وفرصتی داد بپرسم .پایان کلاس این فرصت

پیش امد من پرسیدم : استاد من با دقت همه حرف هایتان را

گوش کردم ولی معنی چند اصطلاحی که به کار میبری را

نمیدانم ( با سر تشویقم کرد که بگو ) فلسفه ومنطق یعنی

 چه؟ !

استاد از جا پرید دستش را در هوا از چپ به راست وراست به

چپ چرخاند تو گویی که میخواهد دو چک آبدار حواله ام کند.و

گفت : وای این ها را کی این جا راه داده یک ساعت گفتم

میپرسد فلسفه چیه ؟

(متاسفانه فرصت نشد بهش بگویم من رشته ام تجربی است  .)

 

اپیزود دو: مرداد سال 91 لنگرود

(سحر گاه اولین روز از  ماه رمضان 91 )

30سال از ان روز ها میگذرد ومن هرگز یادم نرفت که فلسفه

 ای اختیار کنم که دنیا وآخرتم را با ان بسازم از خودم سئوالات

منطقی کنم وخود اموز خود باشم در محضر خدای که "استاد

اعظم" است . وهرگز سئوالاتم را بی جواب نگذاشته است .

مودبانه زا نو زنم وملتمسا نه درد نیازمندیم را برای بیشتر

 وبیشتر دا نستن عرضه کنم .هر چند  هرگز نفهمیدم ایا

سئوالاتم را خود مینگاشتم یا لازمه تدریس استاد بود که در

 کلاس درسش شرکت میکردم .؟ (چرا که  از دو چیز پرسش

 نمیشود چیزی که به ان جاهلی وچیزی که در ان علم کامل

داری .)

حالا دلم میخواهد استاد پویان را ببینم وبه او بگوییم که ان

شاگرد کودن دیروز حالا یک پا فیلسوف شده واز خودش

 سئوالات جدی تری دارد  شاگردی که میداند یک فیلسوف

 چگونه فکر میکند وچطور به هستی نگاه میکند وفرق منطق

وسفسطه علمای عصر خود را میشناسد وحالا میخواهد بداند

 یک فیلسوف بدون کپی برداری از جماعتی که بیرون این ذهنیت

در دنیای که هیچ کس به دنبال زنده نگهداشتن ایمان نیست

 وتنها به سنت ها وزنده نگهداشتن رسوم فکر میکنند چگونه

خدای را که میپرستد  نیایش کند؟

 




     

    
 

 



  


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در جمعه 31 خرداد1392

 

 
 



  فقط مرد باش ...
 
یه مرد ...... !!؟؟
یه مرد حتی اگه چهار تا تیکه پوست و استخوان هم باشه،
گاهی میشه تکیه گاهت ،
گاهی سایه سرت ،
گاه انگیزه زندگیت ،
ممکنه بشه همه وجودت .
اصلا مگه میشه بدون مرد زندگی کرد ؟!!!
مگه میشه پدر نداشت ؟! قید برادر رو زد ؟! بدون عشق زندگی کرد ؟!!!
فقط کافیه یه مرد ، مــَـــــــرد باشه ...
میشی بیخیال دنیا ،

اصلاً اون میشه همـــــــه ی دنیات...


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 12 خرداد1392

 

 
 



  این چشم ها این لبخند جادو میکند .
 

بین هدیه های تولد یک بسته پازل بود


به خودم گفتم :برای گذران اوقات فراغت چه


سرگرمی بهتراز ان ؟


جعبه را باز کردم تازه متوجه شدم که با یک

مجموعه حرفه ای روبرو هستم که هیچ علامت

ونشان وحتی نقشی که راهنمایی ام کند  ندارد.


قبل از هرچیز محیط تصویر را رسم کردم .مرزی که

درون را از  برون مجزا میکردومرا مطمئن میکرد.هرتکپازل که دردست دارم در فاصله این فضای  حقیقی قرار میگیردو بس. 

رنگ وخطوط نقش وطرح  وسایه ای ازشکل هر

چیزی که  میشد با ان گوشه ای را پر کرد؛ به 

کمک گرفتم . ساعتهاوروزها وهفته ها در حین کار

وزندگی روزمره ...

حالا چشم های تصویرم را در جایش نشانده بودم

چشم های که به هر جهت میرفتم درتمامی

لحظات مرادنبال میکرد .ومن  و در حالیکه .موهایی

مواجش را در زیر حریر خیالم شانه میزدم برای

تکمیل پازل دنبال ان لبخند جادویی مونالیزا بودم ...


هر بار پیش می امد  تکه ای از پازل را در جایی به

اشتباه قراردهم و با قراردادنش برای مدتی مطمئن

شوم که درست گذاشته ام ...اما بعد با پیدا کردن

تکه ای دیگرازپازل  به اشتباهم (بی جزم اندیشی

وتعصب )پی میبردم و عوضش میکردم . وان وقت

دوباره وچند باره به تصویرنگاه میکردم  تا مطمین

شوم ان جاست مرا میبیند وبه من لبخند میزند ...


هنوز خیلی از تکه های  پازل را برای جاگذاری

درکناردارم , اما قسمت های اساسی تصویر تکمیل

وجان گرفته است.


ومن با خودم میگوییم  : این چشم ها واین لبخند

جادو میکند . 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 5 خرداد1392

 

 
 



  لی لی
 

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم..

از رویا  وکیلی


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392

 

 
 



  واقعیت
 

دیدن واقعیت " عریان " تاب فراوان میخواهد ، بهتر

که  لباس مختصری  " پوشیده  " باشد


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 19 اردیبهشت1392

 

 
 



  آتش زیر خاکستر
 

کنکاش در پی معرفتی از هستی وکائنات خدای بزرگ ما

را به ان جا میرساند که قوانینی را کشف کنیم که در هر

نقطه مکانی وزمانی وجغرافیایی قرار بگیریم ؛ ان شکل از

حیات در پدیده های جانداروبی جان قابل رویت ,ان قانون

قابل اجرا , وان تجربه قابلیت تکرارداشته باشد ...


اما تئوری ها ونظریات انسانی  به تعداد پاسخ های که

مفسر سئوالات حقیقی باشد  ویا در پیداکردن حدسیاتی

برای تعیین وکشف  روابط بین امور وپدیده ها ویا در جهت

توضیح وشرح وبسط اتفاقاتی که میافتد ارایه میگردد.


برای همین است که تاریخ  از گذشته دور تا تاریخ معاصر

پر شده از دوره های متفاوت طلوع وافول نظریات وتئوری

های انسانی که گاهی تاریخ مصرفشان بر میگردد به

همان زمانی که زاده شد وگاه تا عصرحاضر هنوز بین ادمها

ی که برای پاسخ به سئوالاتشان نزدیکترین جواب به

حقیقت یافته شده را ان نظریه خاص میدانند و لاجرم

طرفداران ان هم هستند .

البته در این میانه  کسانی هم پیدامیشوند مصرانه با

جزم اندیشی که تاریخ از ان پر است درتلاشند که بر

تاریخ مصرف بعضی ازنظریات افزوده وازارزش  بعضی دیگر

بکاهند( و چه سودی عایدشان میگردد .خدا عالم است

وبس)


مسلما سالک عاشق وهوشیار همیشه از پس تحلیل

همه این  موارد بر نمی ایید. ان هم در این وقت تنگ

عمر باتمامی تکالیفی که برای زنده بودن وزندگی کردن

بر  عهده دارد هرچند لزومتی برای مطالعه وبررسی همه

نظریات  نیست ..

مهم ان است که مرزی قایل شویم تا نظریات  برتر را ازبدتر  جدا کنیم .

بدون تکرار مکررات دیگران بدون جزم اندیشی به دنیای

من  یا تو , تاریخ من  یا تو , فلسفه من یا تو , حتی

سیاسی کاری وسیاه نمایی های من یا تو ...

انعکاس هر صحبت که به  سمع ورویت تومیرسد در انحنا

اینه قلبت که صیقل خورده بنشان  واگر هنوز توانست

پاسخ سئوالات حقیقی تورا بدهد...


 یا قادر باشی امتداد یک دیدگاه قدیمی را و نقش پر

رنگش را از گذشته درحاشیه نظریات امروزببینی

  میتوانی معتقدشوی که ان نظریه انسانی هنوز چون

اتش زیرخاکستر  اماده شعله ور شدن است .وگرنه باید چاره ای

نو اندیشید

.

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 17 اردیبهشت1392

 

 
 



  انسان متجدد
 

چشمانم جدیدأ دندان در آورده اند

لقمه ی بزرگتر از دهانم گرفته ام

چشمانم  را آنقدر باز میکنم که انگار میخواهم همه زیاده خواهی ام را

از بغل لقمه ام بقاپم و ببلعم

تا شاید باورکنم

که :

نه خیلی هم بزرگ نیست ...خوب است

 

گاز اول ...

گاز دوم ...

گاز سوم

همچنان پی در پی و نجویده می بلعم

و باهر بار بلعیدن به  زیاده خواهی های به ظاهر منطقی ام دامن میزنم

تا نگاه حریصانه ام  هست دیگر چه نیازی به لب و دندان و زبان برای بلعیدن

چشمانم را چنان گشاد گشاده ام که میتوانم تمام حظ دنیا را با نگاهم فرودهم

دندانهایم را میفشارم       بزاقم را با ولع فرو میدهم 

همه نیرویم را در انگشتانم جمع میکنم و چنان بر سطح مخملی خیالاتم میفشرم که ناخنهایم پاره اش میکنند

با چنگالهای گره خورده ام

با چهره از طمع افروخته ام

و بالبخندی  شرورانه که بیشتر مایلم مرا صمیمی و معتمد نشان دهد

و با چشمانم

بر موجودیت لقمه ی بسیار بزرگی که برای خود از لقمه های کوچک و بزرگ همسانانم ساخته و پرداخته ام

یورش میبرم

گازهای پی در پی و بلعیدنهای شتابزده

برای آغستن هرچه بیشتر

 در انبار خواهش های بی حد وحصر

و اینک

این منم

نمونه ای از موجودی به نام انسان متجدد  

در قرن بیست و یکم ...

                                                                                    از عطیه خسروی


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 24 فروردین1392

 

 
 



 

.:: مطالب پیشین ::.

  »
» من همه رانمیشناسم ...
» در این واپسین روز های سال ...
» روح
» بال فرشته
» بحران
» ماه بهمن
» نظاره گر صامت
» این چشمها واین لبخند جادو میکند !
» جنگ
» دیوانه نیستم ...
» هدیه ای از خدا
» لا اله الا الله
» عجب قابلیتی دارد این بشر !!
» مدام باید به خودم یاد آور شوم ...
 


 
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by pink-blooms
Design By : wWw.Theme-Designer.Com