شکوفه های صورتی

 

 
  .. 
 

RSS


منوی اصلی

 » صفحه نخست
 »
ايميل ما
 »
آرشيو مطالب
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » لينك آر اس اس
 » عناوین مطالب وبلاگ
 » طراح قالب

 

آرشیو ماهانه
» بهمن 1393
» دی 1393
» آذر 1393
» آبان 1393
» مهر 1393
» شهریور 1393
» مرداد 1393
» تیر 1393
» خرداد 1393
» اردیبهشت 1393
» فروردین 1393
» اسفند 1392
» ادامه ی ارشیو مطالب
 

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» سیب کال ( بیتا )
» مجال( عطیه )
» از همه دنیا فقط تو ( ودود )
» کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
» فرشته
» زندانی سلول 688 ( بهناز )
» صراط معرفت
» ابن عربی( صدفی )
» سیب کال 212
» قصه های من و کتابام ( روناک )
» طرلان
» همراه اول
» پهلوان زاده
» خر دهکده
» کارمندان وکارگران
» افق ( طیبه )
» زمستان زیباست
» ارش کمانگیر
» در امتداد گیسوی تو...
» صراط معرفت 2
» باران شمالی
» lمسعوده
» prva guilan
» رویت قبض گاز
» زندانبان 62(مجنون)
» حریر ستان
» هاوار
 

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin

 

تبلیغات

تبلیغات

 

درباره ما




 

نویسندگان
» شکوفه پرکار
» شکوفه پرکار

  چرا ترا کسی نمی شناسد ؟
 
    

 

نام تو نام کوچکی نیست .

ایده هایت زیبا , ژرف و تعجب برانگیز است .

هر ان هزار هزار شکوفه در تو میشکفد که کلمات برای بیان همه ان ظرایف در تو ناتوانند .

 با این همه چرا ترا کسی نمیشناسد ؟  


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 2 بهمن1393

 

 
 



  با اینا زندکی را سر میکنم ...
 
 

با اینا زندگی مو سر میکنم ...

اسمان ابی وگرمای افتاب داغ ,وزش نسیم خنکی وشنا در پهنای بیکران  دریای همیشه خزر  ولمس ماسه های کنار دریا وجمع کردن گوش ماهی...با اینا زندگی مو سر میکنم ..

 بوی شالی نارس واب وباران وخاک .وجین برنج زار  (کندن علفهای هرز شالیزار )دیدن زنان برنجکاری که کنار جاده سفره چاشت شان به راه هست .وخنده هایشان خستگی را از تن بیرون میکند ...با اینا زندگی مو پرمیکنم ...

 

بوی کاغذ وکلید های کی برد  کامپیوتر وکتابهای که سالهاست جمع کرده ام وحالا  کتابخانه ام دیگر جای برای اسکان  کتاب های جدیدتر ندارد ...با اینا تنهاییم مو پر میکنم ...

فکر وفکر وفکر ...اندیشه های نو وایده های جدید وحسی پررنگ که برای یک تعمق عالمانه ومعنا گرایانه حتما احتیاج به یک استکان چای خوشرنگ دارد ...با اینا زندگی مو سر میکنم .

موسیقی  واواز ونوا واوا های به لحن آبی اب که  مرا میبرد  به دنیای چرخان همه ستاره های کهکشان راه شیری  تا بشنوم صدای ان که مرا میخواند به نام و به ایین کهن اهورایی به یزدان پاک... با اینا زندگی مو پر میکنم ...

 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 28 دی1393

 

 
 



  خداوند ناظر , صابر و متحمل است ...
 
 گاهی به خودم میگم چرا خبری ازش نیست ؟ 

 

چرا برای دیدنم نمی اید ؟

وبه چه کاری مشغوله که حال واحوالی نمی پرسه ؟

ببین برای چی ازت دلگیر

انوقت درست وقتی که هیچ انتظاری ازت نیست وهیچ امادگی برای حضورت در خودم حس نمی کنم . ودرست وقتی که انقدر ذهنم مشغول دنیای اطرافمه (؟!)

مثلا چطورباید فاجعه اتمی فوکوشیما را ختم به خیر کرد . یا دنبال کردن رای قاضی دادگاه به پاس خون بهای تمام دوستانی که در بوسنی قتل عام شدندهستم.  ویا فکر میکنم ایا علی  عبدالله صالح   زخمی شده یا مرده؛برای معالجه توی کشورشه یا خارج از کشورش برای مداوا رفته ؟ و قذافی یادش رفته که یک روزی بخاطر مردمش پرچم انقلاب لیبی را حمل میکردوحالا همه را غیر خودی حساب میکند. !  وبشار اسد یازده ساله که  دولت وملتش را ارثیه پدری میداند که میشود ان را اب واتش بست؟ و ایا واقعا بن لادن را کشتند یا نه ؟!! ایا دارسی یادش میره ان عشق باشکوه به الیزابت  را که از غروروتعصبش نشات میگرفت !!.ومن باید  بشورم وبسابم ومواظب باشم  چون بچه هاامتحان دارند و نباید به بطالت اوقات صرف شود .

انوقت درست بین همه ان افکار واحساسات متناقض تو کنارمن نشستی وهوس خوردن یک استکان چای داشتی.وسر صحبت باز کزدی .... وقتی گفتی: خدا ناظر وصابر ومتحمل است .

جا خوردم !! باور نمیکنم  انهمه منتظرت بودم اما وقتی امدی نشناختمت.


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 28 دی1393

 

 
 



  انسان چیست ؟
 

همیشه فکر میکردم برای دست یافتن به جواب سوالاتم باید ترا بشناسم  نه اصلاح میکنم ترا خیلی خوب  بشناسم . ..و درست وقتی که احساس کردم ترا میشناسم

(که از رگ گردن به من نزدیکتری . و حتی  وقتی  مشغله روزگار و خستگی ناشی ازمسئولیت  زندگی کردن از یادم میبردکه خدای ان بالاست که عدالت را می داند و .با من همیشه  از ازل تا ابد  دوست باقی میماند ..)

سئوال تازه ای  پیدا شد من که هستم ؟

 

سالها پیش وقتی اول راهنمایی بودم  در یک ازمون استعداد یابی . شغل موردعلاقه ام  را روانشناسی زدم  بعد رفتن به دانشگاه تازه فهمیدم (من روانشناسی شخصیت  که با روح و روان و ورفتار انسان سرکار دارد مد نظرم بوده نه بالینی ) ...

 سال اول دبیرستان  در رشته تجربی من  رشته مورد علاقه ام  ژنتیک بود  دانشی که میتوانست  از علم وراثت وتولد انسان ( اینکه  چه کسی ان نوزاد با   چشم  های درشت  و موهای سیاه را کنار  رودخانه زندگی به اب سپرد ) برایم بگویید ...

وبعدها فلسفه  به پیشنهاد  استادم   که منو مستعد  فهم و درک  قوانین موجز  هستی  میدانست ...

حالا خوب که به گذشته نگاه میکنم میبینم که تمام سالها من  به دنبال شناخت انسان و یا به عبارتی  شناخت  از خودم بود م .

راستی من که هستم .

 رشته های کرو موزومی که با بار  ژ ن ها ی بر پشت  تمام  صفاتم را حمل میکنند ؟   (مجموعه کاملی از سلولها تکامل  یافته   در طول  زمان ؟!)

یا  یک جسم اثیری به نام  روح که که منشائ تمامی احساسات و عواطف و اعمال  و ادراکا ت و تعقل و شخصیت ...من  که اسیر جسمم گشته ؟!

یا یکی دیگر از تجلی متکثرانه  ان  یکتای یگانه ؟! برای بازی درنقشی که تنها تو قادربه ایفائ  درست ان نقش هستی ؟!

پاسخ  ها  به اندازه  دانشی که با خود میاورند و کار کرد شان ؛ متفاوت  و متغایر است و تو میمانی که انسان  واقعا چیست ؟ 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 6 دی1393

 

 
 



 
 
این جا برای از تو نوشتن هوا کم است .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 25 آذر1393

 

 
 



  lمعمای هستی
 
عجیب است , حالا به نکات روشنی رسیده ام .بگذلرید از اول برایتان بگوییم :

همیشه درذهنم یک سئوال عمیق فلسفی مطرح بود که انسان در جهان هستی  چه رابطه ای با خدا دارد ؟

ایارابطه ما از نوع خالق –مخلوق,افریده -افریدگار یاعبد- معبود است ...؟!

ایاخدا یک وواجب الوجود در اسمانها وانسان یک مخلوق تکراری در بدنهای متفاوت وفانی در روی زمین است ؟

تنها راه پاسخ به همه سئوالاتی که در ذهنم مطرح میشد این بودکه اگاهی لازم وباید رافراهم کنم .

 

( اری اگاهی(انسان به اگاهی در امده) اولین

 

رابطه انسان وخدا بود که کشفش کردم. )

 

 

اگر قرار بود این معما را حل کنم باید شعورم را به کمک میگرفتم ودردعاهایم ازاو میخواستم تا از دانش

 خودبه من هدیه دهد ...سالها به این منوال گذشت.کم کم عقل چراغ راهم شد  در عجایب این عجیبتر از

 همه چیز مانده بودم( الله اکبر )بزرگ بود زیبا وبی همتا و...

 بارها عقل  به من متذکر شد داری شیفته اش میشوی  این سماجت در معرفت وجود نشانه یک عشق

 سرکش است .اما مگر میشد تویدنبال چیزی بگردی که همه جا رد پایش هست و خودش را به تونشان

  وبه تو نمیگویید از توچه میخواهد وانوقت بی ملاحظه ازکنارش بگذری ونادیده اش بگیری ؟

مگر میشود بااین همه دلبری تو عاشقش نشوی ؟

(عشق به دنبال معرفت می ایید من در این

شک نکردم ورابطه ام با خدا

 شکل تازه ای گرفت.)

 

برای دیدار این عزیز تر از جان بر سر راهش دزدانه کمین میکردم ورندانه نظاره گرش بودم .گاهی پرده را

کنار میزد ومن میدیدمش که چطوردر جان درخت سریان دارد  ویا اوازه خوان باچشمه سارها از کوههای

 سر بفلک کشیده پایین میاید  .یک بار دیدمش که با برف به زمین امد تا همه سیاهیهارا پاک کند .و

 باردیگر  مرد دیوانه ای رادیدم که چشمک معنا داری بر من زد ,در ان شناختمش ؛او بود. واین اخرین با ر

 کودک چند ماهه ایکه عمیق در چشمهایم زل زده بود. گفتم میشناسمت به هر شکلی در بیایی

میشناسمت ولبخند زد ...

ساده بود معما حل شده بود چیزی به ان دوری وبه این نزدیکی ؛   چطورتاحالامتوجه اش نشدم او این جا

است بامن ودرمن باهمه ودرهمه.به همین سادگی :

(رابطه من باخدا رابطه ما با خدا ایا جز

حضوردائمش نبود با همه ودر همه )

 

حالا میدیدمش  رابطه ولزومت  حضورم در  هستی برای ان است که  او در اینه وجودم خود را نظاره کند

ومن سرخوش از دیدارش در انعکاس روشنای صیقل زده  صفحه دل در حیرت دیدار جمالش افسون گردم.

 در هر کلامی در هر نگاهی با هر احساسی ودر هر عشق نهانی واشکار ومیدانستم برای هر بارکه به

سلامی جواب میدهم به او سلام کرده ام وهر جا دستی برای گشودن گره ای دراز کرده ام دستان او را

گرفته ام ,وهر گاه رد پای قد مم را دنبال کردم مرا به سرای دوست برده است . .

( مستی وهوشیاری , لذت  رابطه ای که از

 پس یک عشق شکل میگرفت

فهمیدم ومرا میبرد تا فهم  انسان کامل

ورابطه ش با خدا.

ان مقام انسانی که میتواند فاعل یک اسم باشد .حالا میدانستم که چرا بهترین هدیه نام نیکی است که

 بر تو میگذارند  .تا تو  به تمام وکمال  معرفش باشی . من داشتم کم کم به  یاد می  اوردم قراری را که

 در روز الست بسته بودم

ومن داشتم اسم خودم (شکوفه= شکوفایی) را درتمام سالها مینوشتم وهر لحظه میخواندم. انوقت به

اطرافم نگریستم همه مشغول انجام وظیفه خاص خود ودرگیر نقش کلیدی خود درنمایش هستی بودیم .

یک نمایش بی نظیر با تمام عوامل اصلی وسیاهی لشکرش که زیراسمان فیروزه ای روی زمین  نه تنها

سه بعدی بلکه  درهمه ابعادی که تاکنون در فیزیک  وحتی متافیزیک خوانده یا نخوانده ایم  در حال

اجراست.(اوه.. بلیط این این اجراچه گرانقدر است . وجیب من خالی از پشیزی ...اگر میشد تنها سن این

صحنه را گردگیری کنم واز کورترین زاویه دید نظار گر باشم باز ارزشش را داشت تا باشم . )

ومتوجه شدم سئوالم را جزیی کنم تا جواب دقیق تری پیدا شود باید میپرسیدم رابطه ما یعنی همه

انسانهابا خدا چیست ورابطه یک یک ادمهای که میشناسم با خدا چیست ؟

 ما یک رابطه کلی با خدا داریم ویک رابطه 

خاص مختص به خود با خدا .ما

  مجری نام واسما الهی در زمین هستیم.)


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 9 آذر1393

 

 
 



  کاش...
 

کاش خدا به مادران

در گور خفته یک روز مرخصی میداد 

وقتی که دلت از زمان و زمین می گرفت 

تمام قرار هایت را لغو می کردی 

پیراهن کودکی هایت را در چمدانت می انداختی 

و به سویش پرمی گشودی... 

بانو نسرین بهجتی

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 9 آذر1393

 

 
 



  فکر میکنم...
 
فکر میکنم ...

 

وقتی مزلو نیاز های انسان را در هرمش طبقه بندی میکرد . همه هم وغمش انسانی بود که خودش رامرکز عالم میدانست . وبرای

 رفع حوائجش همه را مسوول میدانست جز خودش !.

شاید اگر کمی هم از هستی و زندگی ( که برای خودش هویت مستقل از همه موجودات درونش دارد... )میدانست حتما یک هرم نیاز ها برایش ترتیب میداد .که مطمئنا در ان انسان  مرکز که چه عرض کنم حاشیه  هستی هم حساب نمیشد ...

داشتن چنین دانشی ( که هستی بی درنگ هزاران سال در فضای لایتناهی در امد وشد است , iو هویتی مستقل ازهمه موجوداتی دارد که در ان می زیسته یا میزیند...و تو و همه ادمهای قبل و بعد تو که امده اند و

یا میایند   تنها وتنها برای رفع نیاز  هرم هستی درتکاپویند ...)  ترا میبرد تا مرز ناامیدی وکفر ...وتمام کبکبه و

دبدبه ات را نیست و خاکستر میکند ویا ترا میکشاند به وادی عصیان که خشمش میتواند دامن ترا و هرکسی  را که مسوول حمایت و کسب رضایتش هستی را  بسوزاند .

در این میان  تنها معرفتی عمیق ( شوق ساختن دنیای به زیبای بهشت

وتجربه  مشارکتی هرچندکوچک  با معمار هستی  برای ساخت جهانی  که

درایت و تعقل و هارمونی و زیباییش را میستایی و  مطمئنی  لذت

همراهی دراین پروژه نصیب تو وهمه انسانها  از گذشته تا حال شده است)

)لازم است تا رضایتمندی تورا دو چندان نماید .

 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 24 آبان1393

 

 
 



  برای من تو همیشه خوبی
 
    از همه ان مرواریدهای که هدیه گرفته بود فقط چند تایی باقیمانده بود.پزشک معالجش تاکید کرده بود

 

 پیوره تمام  لثه را گرفته ونگه داشتن چند دندان دیگرش نیزارزشی ندارد .(نگران بود.اما چه میشد کرد !!؟؟ )..

وقتی راضی شد  به گذاشتن دندان مصنویی در دهانش ؛دلش میخواست زمین دهان بازکند واو راببرد ..(چندشش میشد ...)

پزشکش گفت :خانم امروزه  گذاشتن پروتزیکی از راههای درمان است.

مرد، کنارش بود با لبخندهمراهیش می کرد . (به خودش میگفت:اگر قدرت داشتم نمیگذاشتم قند توی  

دل همسرم  اب شودولی این بیماری لعنتی معلوم نبوداز کجاامده ؟؟ ) آینه را به دست همسرش داد .

زن یک نگاهی به او کرد ؛وبعد توی اینه خودش را نگاه کرد.( فکرمیکرد شاید خیلی جوان نیست ،امابا این

 دندانها ی مصنوعی پیری چقدر زود به سراغش امده است کلافه بود...تصورش این بودکه دیگه خواستنی

 نیست اما جرات نکرد چیزی بگویید .روی صندلی دندانپزشکی قفل شده بود.نمی توانست از جایش بلند

 شود یا شاید نمی خواست ازجایش بلند شود ؟؟(

مرد باملاطفت مثل این که به یک چیز قیمتی دست میزند دستش را بلند کرد ودست زنش راگرفت

وبادست دیگرش  دورکمرزن حلقه زد. اورا به یک آنی ، با ظرافت از روی صندلی بلند کرد. 

زن با تردید پرسید : خوبه ؟؟!!

مرد بی تامل جواب داد: برای من  تو همیشه خوبی .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 28 مهر1393

 

 
 



  یک روزهای هست...
 
   

روزهای هست که اصلا سر حال نیستی ... 

به خودت می توپی : هی چته ؟ مگه کشتی های نداشته ات  غرق شده ؟

و جوابی برای خودت نداری ؟ 

میدانی که  علم روانشناسی  ثابت کرده :رابطه رضایت مندی هر کسی با خودش همیشه یک نسبت ثابت نیست . اما تو از خودت انتظار نداری  اینقدر راکد و بی حوصله باشی . انهم درست وقتی که به حقایق  زیادی  دست یافتی که هر کدامش مثل یک چراغ درونت را روشن و گرم میکنه پس چرا گاهی خماری به سرت میزنه و گویی یک چیزی یک جای  نادیده گرفتی ؟ یا یک کار مهمی داری که باید تا زمان تنگ نشده انجامش بدهی و یادت نیست ؟یا قراری داشتی که محبوب  به هر دلیلی سر قرار حاضر نشده و تو حسابی شاکی هستی  اما جتی چرات اعتراض نداری تا ازت نرنچه و دورت یک خط قرمزنکشه ؟...میدانی عاشق شدن و عاشق ماندن یک شانس که تو باید قدرش را بدانی و غر نزنی ...

با این همه از خودت میپرسی :چرا این روزها دل و دماغی برام نمانده .اشکم زود جاری میشه ؟


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 27 مهر1393

 

 
 



  خدا مهربان است
 

سالها پیش در ایام کودکی  قصه ابراهیم واسماعیل را از زبان مادرم شنیده  بودم .بی انکه در ذهن کودکانه ام ابهامی شکل گیرد وسئوالی مطرح شود وحال که میخواستم چون مادرم قصه را برای دخترم تعریف کنم وبگوییم چطور ابراهیم مامور شد تا پسرش را به قربانگاه برد وتیغ بر گلویش نهد وچگونه به لطف خدا گوسفندی برای قربانی فرستاده شد تا پدر وپسر شادمان از اینکه از یک ازمایش الهی سر بلند بیرون امده اند  به خانه هایشان برگردند . و شادیشان را تا نسلها با ما قسمت کنند .

دیدم من که خود حالا مادر هستم  و احساس مادرانه نسبت به فرزند را میشناسم این سوال برایم  مطرح  می شود چرا باید خدا خواهان چنین هدیه ای (قربانی کردن فرزند توسط پدرومادر  )باشد؟!

با کمی تفحص مشخص شد از دیر باز مردم برای خدایان و بت های که میپرسیتیدند هدایای پیشکش میفرستادند این هدایا گاهی شکل قربانی به خود میگرفت ویکی از قربانی ها قربانی کردن انسان در پای بتان بود .این سنت ادامه داشت . و لازم بود سنت شکنی چون ابراهیم که همواره برای انجام رسالتش تن به نمایش میداد . (به مانند این که در هنگام شکستن بتها در بتخانه  ادعا کرد که بت بزرگ تبر بر دوش دارد از او بپرسید و یا در بیان یکتاپرستی اش  در ابتدا گفت :من ستاره پرستم و یک شب در انتظار ماند و بعد به مردم گفت: من خدای که افول کند را دوست ندارم و به خورشید پرستان گفت: من خدای که غروب کند را دوست ندارم من ان خدای یگانه را میپرستم که همیشه هست و نه غروب میکند و نه افول) این رسم ناپسند را به شکل سمبلیک ونمایشی به یاری خدای یگانه که هیچ نیازی به قربانی کردن انسانها نداشت , برچیند .

امسال من عید قربان را جشن گرفتم با دانستن این حقیقت که ابراهیم این بت شکن  عصر خودچگونه ادمها را از انجام  یک ایین زشت (رسم قربانی کردن) منع کرد .و خداوند چقدرمهربان است وبرای هدایت انسانها چه  خردمندانه آیاتش را بوسیله رسولانش برای  انسان می فرستد ؛ تا ما ادمها پند گیریم و متنبه شویم .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 13 مهر1393

 

 
 



  زمین , بهشتی دیگر
 
  

تمام ان لحظاتی که خسته میشدم از اینکه باید تحمل میکردم حضورم را روی زمین خاکی ورنج میبردم از ناتوانی قوای جسمانی و بی نصیب بودن از خواسته های دنیوی که تمامی هم نداشت ...

وزبان به شکوه اغاز میکردم از زمین وزمان بد میگفتم : که به هیچ کدامشان دست رفاقت نمیدهم. وآدم وحوا را متهم ردیف اول خطاب میکردم که به وسوسه ای فردوس را به قیمت ارزان فروختند وبار گران, بودن وماندن در کره ارض را برای فرزندانشان خریدند  ...

هرگز نمی توانستم باور کنم روزی برسد که ممنون شان باشم .

همه چیزاز هم صحبتی با عارف بزرگ "سنعانی "  شروع شد .

تا حالا این طوری به قضیه حضور ادم در زمین فکر نکرده بودم.

سنعانی معتقد است بار امانتی که کوهها ودریاهاواسمانها از قبول ان سر باز زدند  وآدم  ان را به واسطه عشقی که در دل پرورانده بود بدون ترس از رنجی که در فراق یار خواهد کشید قبول کرد .همانا ترک بهشت و قدم گذاشتن  روی زمین خدا بود.جای که از ابتدای خلقت برای او و فرزندانش در نظر گرفته شده بود .و حواکه متهم است که به توسط ماری وسوسه شده ,  تنها مشوق  آدم برای این انتخاب بود .

نوع نگاه وتفکر وباوری که پشت این تئوری خوابیده  چطور همه دید گاه مرا عوض کرد . حالا میفهمم که زمین سرزمینی است که باید به ان هجرت می کردیم تا بهشتی دیگر  در ان بسازیم   .نه زندان روحی خطاکار که به تبعید فرستاده شده است .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 3 مهر1393

 

 
 



  دعا کنید
 

 

متن زیر را تقدیم میکنم  به طرلان عزیزم که ایمان دارم میتواند  جلوی هر چیزی بایستد  حتی مرگ عزیزی چون مادر :

همه ارامش ادم در یک لحظه دست خوش حادثه ای که هیچ انتظارش را نداری از میان میرود .

وبرای انکه بتوان بر این ابهام چیره شد باید دوباره تمام قوایت را  جمع کنی .

باید قدم به قدم  جلو رفت ولقمه ولقمه مزه اش کرد تا راه گلو بسته نشود .

حالا تو  هم باید به پیروی از این اصل همگانی خونسردیت  را تا سر حد دوراهی مرگ وزندگی حفظ کنی  .

مدام باید به خودت متذکر شوی که اتفاق تازه ای نیست (!؟)

همه چیز از ابتدا خلقت چون رابطه "سایه وشی "هم را دنبال میکردند .

هر نفسی که فرو میبریم ,ممد حیات است وچون برمیاوریم ,مفرح ذات "پس در هر نفس دو شکر افزون است ..."میتواند در هر لحظه متوقف شود وبرای تو زمان ازحرکت بایستد .در ان هنگام حتی پیدا کردن   سه قطره اشک

 خالص نمیتواند ترا به زندگی دنیوی برگرداند .(چه را ه چاره ؟هیچ ...)

دیروز از پیچ وخم خیابان در میان انبوه جمعیت ادمها  قدم برمیداشتم وبه هر طرف نگاه میکردم دخترکی با چشم های ابی بستنی سالار لیس میزد .زنی از بساط دست فروش میوه جدا میکرد ومردهمسایه نان سنگک داغ به خانه میبرد وان طرفتر پسر جوانی با گوشی موبایلش بازی میکرد ...همه وهمه درعبور از غبار زمان تسلیم محض بودیم .

زمانی برای ارامش وزمانی برای اندوهی بی پایان  مثل روشنایی صبح وتاریکی یک شب نیمه ابری ؛ فرشته مرگ این اشنای دیروزودوست صمیمی امروز ماسایه اش را بر خانه امانگسترده است .

نگاهش میکنم   گشاده چشم مقابلش ایستاده ام وازخودم جراتی طلب میکنم تا بگویم مرگ اگر مرد است گو پیش من آی ...

با این همه هنوز چیزیکه ترا باید بترساند  خود مرگ نیست  بل درد مردن است که رنجش را برای هیچکس آرزو نمیکنم .

"دعا کنید ."

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 25 شهریور1393

 

 
 



  به تو نامه مینویسم ...
 

سلام 

روزهاازپس هم میایند ومیروند  .  طول و عرض  جغرافیایی  دنیای که در ان زندگی میکنم  هیچ تغیری نکرده .هنوز ما مسافرسیاره زمین در کهکشان راه شیری هستیم .هرچند  هوا گرمتر از تابستانهای قبل شده است . و خشکسالی  گلوی چاهها و قنات مان را میفشارد. و درختان کهن در اتش سوزی جنگل ها قتل عام میشوند .وچلچله ها از سفر باز نگشته اند …

و با انکه جنگ های صلیبی, جنگ جهانی اول و دوم ,جنگ ویتنام و ژاپن وهم سالهاست تمام شده اما خاور میانه هنوز رنگ ارامش به خود ندیده ...جنگ های داخلی افغانستان با طالبان  , فلسطین و اسرائیل بر سر اب و خاک و بیت المقدس وجنگ ایران و عراق ,  انقلاب یمن و مصر و لیبی و حمله نظامی امریکا به عراق جنگ های داخلی سوریه و حالا هم داعش ...

با این همه تنش برای تعصبات دینی و قومی و ادعای نجات جهان  یک شبه با سر بریدن های متوحشانه  و اعدام های دست جمعی...

مطمئنا تو هم دلت گرفته از اینهمه خباثت که  منافقانه ادعای عدالت دارد.

خدای من

اگر حالا کنار بچه های غزه ببینمت که زخم هایشان را مرهم می نهی  یا بشنوم برای شکستن حصر ترکمانها به امرلی رفته ای  ویا برای نجات خواهران ایزدی اسیرم که قرار است به بردگی فروخته شوند  تا بازار مکاره شام رفته ای ویا برای پایان دادن به اغتشاشهای  اکراین در حال مذاکره ای ویا برای تسلیت گفتن  به بازماندگان هواپیمای سرنگون شده در اکراین تا هلند رفته ای.هیچ شک نمیکنم مطمئنم تو چون سفیر صلح و اشتی همه جا حضور داری واز این همه خون و خون ریزی بیزاری ...

 در ابتدای نامه میخواستم بگوییم: ملالی نیست جز دوری روی تو . ولی حالا فقط می خواهم ازتو تشکر کنم بابت تمام تلاشهای انسان دو ستانه ات. کاش ما ادمها قدر محبت تو را به بشریت میفهمیدیم . می بوسمت 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 12 شهریور1393

 

 
 



  هاله
 
برای سخن گفتن از عشقی که مثل هاله ای دور مهتاب احاطه ات کرده ..

. برای شکستن تمام تعینات و تعصبات ناشی از سنن باقی مانده از قرون ..

. برای دریدن همه پرده های حجاب من و تو ... جراتی باید به مثابه شدت گرداب یک سونامی .

امروز امدی تا پرده ها را کناربزنی , پشت حریر نازک تنهایی ام دق الباب کردی ؛ و

زیر لبنجوا میکردی : « مرا که هرلحظه با تو بوده و هستم را چرا غریبه پنداشتی و

برایاجازه رویتم به هرکسی رو میاندازی !!؟؟ »


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 2 شهریور1393

 

 
 



  کوله بار روحم را باید ببندم
 
دقایق در گذر ند و تو در عبور از آن فرصت برگشتن ونیم نگاهی به  گذشته را نداری ...باید تند تند به جلو

 

رفت ,آینده قبل از انکه بیایید وحال تو گردد گذشته ات میشود...

چند اسفند را بی انکه روزهایش را بشمرم به عشق دیدن بنفشه های کنار جویبار که نوید بهار میداد

 از سر گذراندم ...؟؟

چند بهار راچنان با عجله به شادی آمدن عیدوگذاشتن سفره هفت سین پشت سرگذراندم ..؟؟

چند تابستان را با عطش روزه هایش به عشق  طهارت روحم افطار کردم...

چند پاییز  رابا زنگ صبح گاه مدارسش به عشق کمک به کودکان معلول سر کردم ...

.حالا واقعا حسابش از دستم رفته است ومن سراسیمه وبه تاخت چون "وشتین "

( اسب سرکش رویاهایم!!) به سوی ابدیت درحال گذرم ...

قبل از انکه این سفر به پایان رسد می خواهم ؛در این باقیمانده عمر کوله بارروحم را ببندم

وآن را سرریز از دانسته ها کنم .

برای تحقق این تصمیم با چنان ولعی می نگرم که هیچ تنابنده ای چنین مشتاقانه هرزه چشمی نکرده

 است !!!و با چنان عشقی به نواهای اطرافم گوش میدهم که گویی "باربد"زمانه ام .!!!

وهر مکتوبی را که به دستم رسد چنان با شوق میخوانم که شایداین آخرین فرصت برای خواندن

  اورا قی است که به یادگار از دانش گذشتگان دارم ...

من حالا دیگر با تمام وجودم این جمله را دریافته ام :

"زمان با ارزش تر از طلا ست "

ومن چقدر برای دانستن همه چیزها به زمان بیشتری نیازدارم .

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 15 مرداد1393

 

 
 



  امضائ
 
در گالری فروش اثارهنری یک هنرمند ( ؟)  انچه که به معرض فروش گذاشته

میشود وبرایش قیمت تعیین می گردد  زیبای اثریا منحصربه فرد بودن  اثر نیست ,

که خریدار راوامیدارد  تا مبلغ گزافی برایش هزینه کند  .بلکه مهر یاامضائ  پای اثر

است که بهای پیشنهادی برای خرید وفروش را مشخص میکند .

اگر نه (؟)چراکسی  برای کپی های  یک اثرهنری قیمتی پیشنها د نمیکند


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 15 مرداد1393

 

 
 



  شانس یا توفیق
 

یک باغ پر از گلهای رنگارنگ

 

وتو ازخودت میپرسی : کدام گل  زیباتر

 

 

 

یک رنگین کمان در انتهای مرز ابی اسمان  ورمین

 

وتو از خودت میپرسی: کدام رنگ پر جلوه تر

 

 

 

یک دنیا اوا ونوا و  چهچه مرغان

 

.وتو از خودت میپرسی : کدامیک رامشگرتر

 

 

 

یک  کتابخانه پر از کتابهای غنی از دانش بشری

 

وتو از خودت میپرسی: کدامیک مناسب تر واولی تر

 

 

 

یک هستی پر از  گونه های  متفاوت  و وجود های متعالی

 

وتو از خودت میپرسی :کدام گونه وکدام وجود اشرف  مخلوقات

 

 

 

یک جهان پر از جهان های  پنهان واشکار درموازات هم

 

 وتو از خودت می پرسی :  کدام کلید وکدام قفل

 

 

 

یک ادم با تمام خوب وبد وزشت

 

وتواز خودت میپرسی : کدام خوب کدام بد وکدام زشت

 

 

 

 در پاسخ به همه این سئوالات

 

به مفهومی میرسی که نه خیلی دور ونه خیلی نزدیک است . زیباترین ورنگین ترین ورامشگرترین و اولی ترین  وجود ندارد . اشرف مخلوقات منیت من است که حجابم گشته .وقفل همه دنیا ها با کلید محبت وهمدمی عاشقانه باز میگردد و یک ادم با همه خوب وبد وزشتش اگر شانس یا همان چیزیکه عرفا به ان تو فیق میگویند را پیدا کند مطمئنا متوجه حقایق  نه واقیتهای اطرافش شود و به نکات روشنی دست پیدا میکند . که برای خودش هم عجیب است .

 

 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 22 تیر1393

 

 
 



  قصه
 
از وقتی که یاد دارم عاشق کتاب بودم یعنی عاشق نوشته ها وقصه ها ی ادمها( کمیک وتراژیک ورمان .) فرق نمیکرد وبعد از تمام شدن هرکتاب به خودم میگفتم :قصه جذ ابی بود.یعنی یک نویسنده دیگه پیدا میشه که یک قصه جذابتر بنویسه (یک شاهکار دیگه!؟؟) جالب اینکه پیدا میشد. همیشه یک قصه جدید وجالبتر از قصه قبلی نوشته میشد.وبعد خواندن ان قصه میگفتم: نه این دیگه اخرشه .هر چی باید گفته میشد یا نوشته میشد نویسنده با زبردستی عنوان کرده فکر نمیکنم دیگه قصه ای مانده باشه که لذت باز گفتن و نوشتن داشته باشه... اما حالا میدانم که من اشتباه میکردم. هزاران قصه هر لحظه در اطرافم در حال شکل گرفتنه. ادمهای دور ونزدیک ,دوست ودشمن , اشنا وغریبه, هم ولایتی وبیگانه در حال بازی کردن ونقش افریدنشه؛ واگه یک ناشر بخواد دست به انتشارش بزنه ؛ هزاران هزار نه میلیارد میلیارد قصه در دنیا میتونه به چاپ برسونه؛که هر قصه جذابیت خودش را داشته باشه . و نکته مهم اینه که هر کدوم از ادمها خودشون نقش افرین یک قصه اند؛ اره من وشما هم توی قصه هستیم وداریم قصه را مینویسیم ویا شاید بازیش میکنیم .ببینم قصه شما چیه؟(کمیک وتراژیک یا یک رمان عشقی ...؟!)


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 28 خرداد1393

 

 
 



  سوت پایان
 
دنیا سوت پایان را بزن !!!!!!!!!

 

صداقت من حریف  دروغ این زمانه  نمیشود .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در یکشنبه 28 اردیبهشت1393

 

 
 



  همیشه فاصله ای است...
 

" مامان روزت مبارک  "


صبح جمعه


ارامستان شهر :


از کنار تک تک سنگ قبر ها ی که مرا احاطه کرده

میگذرم ؛بدون انکه بتوانم رویت شان کنم ,حس میکنم

انجا هستند , ارام وبی صدا ورو در روی من نظاره گر

تمام حرکات وسکناتم ...

زیرلب میگویم زن ومرد وپیر وجوان" خدایتان بیامرزد ".

میدانم که دور نیست .روزی که من نیز  با تمام

عشقی که برای دیدن دوباره  عزیزانم  دارم به

دیدارشان خواهم امد وآن روز هیچکدامشان ازمن چهره

پنهان نخواهد کرد ...

انوقت شعفی چون گرمای دلچسب افتاب  پاییزی مرادر

بر میگیرد .هنوزگرم نشده ام که آنی  محو میشود (چرا

؟!) زیرا میدانم مطمئنا در ان لحظات من نیز ساکت

خواهم شد ودر حجاب خاک ازهمه عزیزانیکه روی کره

خاکی دارم اجبارا مخفی می گردم .


همیشه فاصله ای است.


 همیشه چیزی است که نخواهی.


 همیشه باید نگران چیزی باشی که پیش میایید


وتو درانتظارش نیستی .


"فراق, فاصله, هجران "دردی که با ما زاده میشود


وبا ما زندگی میکند و با ما میمیرد .


 
 






 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 1 اردیبهشت1393

 

 
 



 
 
پرسیدی ای عزیز :

تفاوت فلسفه و عرفان چیست ؟

فلسفه حرف می آورد و عرفان سکوت.
آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.
آن نور است و این نار.
آن درسی بود و این در سینه.
از آن دلشاد شوی و از این دلدار.
از آن خداجو شوی و از این خداخو.
آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.
آن راه است و این مقصد.
آن شجر است و این ثمر .
آن فخر است و این فقر .…
آن کجا و این کجا."


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در سه شنبه 19 فروردین1393

 

 
 



  من همه رانمیشناسم ...
 

کنارخیابان زیر درخت بهار نارنج ایستاده ام توی همهمه رفت و امد ادمها ...

شروع کرده ا م به شمارش اشان  ...یک ودو وسه...

نشسته و ایستاده ودر حال حرکت ...غمگین یا شاد و هراسان یا مطمئن وفکور یا 

سرخوش و...

قابل شمارش نیستند .نه ان که نشود شمردشان  بل انکه من نمیتوانم همه اشان راببینم وبشمارمشان

.به خودم میگویم: این همه انسان توی هر جمعی و گذری  ,خیابانی ,کشوری ودر 

د نیای که به بزرگی کره ارض هست را که نمیشود  شمرد . (منصرف میشوم )

از خودم میپرسم راستی از بین همه ادمهای که هستند چند نفرشان را دوست داری؟ 

چند نفر را تحسین میکنی ؟واز کدامشان دوری میکنی؟با چه کسانی خاطره داری ؟

واز کدامشان حمایت میکنی ؟ بودن کدامشان در زندگیت مثل نفس کشیدن برایت 

ضروری است ؟ نبودن کدامشان  اشکت را جاری میکند ؟ دوباره شروع میکنم 

به شمردن ؛این بار تعدادشان  قابل شمردن است . اما هنوز تعداد شان در برابر 

همه ادمهای که دردنیای واقعی و مجازی  میبینم محدودند . من همه رانمیشناسم ...

هنوزاین جاکنار پیاده رو  زیر درخت بهار نارنج ایستاده ام تکان نخورده ام ولی

 فکرم تا دور دست باشتاب نور در حرکت است  واندیشه ام دورانی دارد باشتاب 

گریز از مرکز وجودم ...

هنوز عابران تندوتند ازکنارم میگذرند و تعدادشان بیشترازان  تعدادی است که من 

نام ونشانشان رامیدانم . و ارزو دارم جویای حالشان  شوم ...

به خودم میگویم راستی ,کجا و چه وقت و چطور آن نسبت نسبی و سببی بین من و

  انگشت شماری از افراد فامیل بسته شد؟ و کجا ان عهد دوستی و قرارخواهرانه 

بین من  وانهایکه دوستشان دارم ومرا برای رسیدن به ارزوها و رویاها وافکارم

  یاری رسانده اند بسته شد ؟ حتما باید رازی سر به مهر باشد بین من وانهای که 

میشناسمشان و دلیل محکمی باشد بر این روابط فی مابین ...که من ازان بیخبرم .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 18 فروردین1393

 

 
 



  در این واپسین روز های سال ...
 

در این واپسین روزهای سال ...

باخود می پرسم :

ایا رویایی هست که به ان دل گرم باشم ؟  رویای که هنوز به دنبال  شیرین شدن کام خود ا ز لذت روزگار هستم ؟  ایا چیدن ستاره ای , بوییدن عطر نافه اهو ولمس ان "چها ر دیوار" پوشیده با مخمل  زربافت ویا حس دیدار " آینه با  یک دوست" و شنیدن " نوای از اسمان هفتم "که مرا به خود میخواند و جادوی "عشقی اتشین "که تا سر حد به دار  اویخته شدن همچون حلاج را برایم   به تصویر میکشد ؟

 و ایا در این فرصت اندک میشود همه رویا هایم جامه عمل  بپوشد رویای امدن  انسانی خردمند که ضامن صلح  و دوستی  و اشتی باشد ؛و ادمهای که قانون زمین  را میفهمند و بهشت را ازاسمانها به زمین  خواهند اورد .

با خود می اندیشم :

داشتن هر آرزوی مستلزم ان است  که در خود شهامت متحقق کردن رویا را  داشته باشم پس باید  از خودم بپرسم در این  واپسین  روزها چقدر شهامت دارم ؟

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در جمعه 23 اسفند1392

 

 
 



  روح
 

سالک سوگند خورد به بادهای رونده و ابرهای زاینده که روح قطره ای از دریای آگاهی است که هویتی مستقل دارد. قابل انفکاک از دریا و قابل گم شدن درآن و قابل اتصال با قطره های دیگر است.

سالک پیشتر جایی از آگاهی گفته بود و اینکه تجمیع آگاهی منجر به جان می شود. تجمیع آگاهی در حیوان بیشتر از نبات است و به طبع آن آدمی آگاه تر و جان او قوی تر است.

آگاهی ناب ، جان جهان است. خلوص یگانه ای که هیچ ندانسته ای در آن نیست. روح اقدس قدسی حضرت حق.

سالک گفت چنان که قطره از دریا آمده هر واحدی از آگاهی هر جا که مقیم باشد از دریای آگاهی آمده و لاجرم بسان قطره به دریا باز خواهد گشت.

سالک گفت روح برخی آدمیان را برکه ای یافتم برخی را جویباری، برخی را چشمه ای متصل به دخلی غنی و برخی دیگر مردابی در تعفن نشسته.

سالک گفت هرجا قطره ای هست امید آن هست که قطره ای دیگر در کنار آن نشسته و قطره ای بزرگتر پدیدار شود اینگونه روح آدمی وسعت یافته و بزرگ می شود، انسانهای با ارواحی به عظمت دریا ها.

سالک گفت اگر از قطره گفتم، هدف روشن کردن معنا بود و الا روح بسیار شبیه تر به دود است در عالم اشیاء، بسیار قابل آن است که محبوس شود، روان شود، دمیده شود، گریزان شود، محو شود، انبساط یابد، غلظت یابد و یا رقیق شود.

سالک گفت سخت است بیان کلمات چنان که بیراه نروم و چیزی بگویم که شرحی آسان باشد .

روح آدمی در غلظت تن آدمی محبوس است. رقیق این روح قابل اتصال به روح الهی و غلیظ آن حصار تن آدمی است.روح سنگ در سنگ محبوس است و روح گیاه در گیاه و سنگ و گیاه و آدمی متجلی به این تضاد در غلظت خود می باشند.

سالک گفت روح را تمایل به انبساط است. تمایل به گذر است و تمایل به رونده بودن است. هرچه روح رقیق تر باشد رونده تر است و هرچه رونده تر باشد قوی تر است. روح رقیق در غلیظ خود قابلیت محبوس شدن دارد.

روح در حد حصار خود متجلی می شود.این تجلی حاصل از تمایزی است که بین غلیظ و رقیق مشهود است.
اگر این حد برداشته شود روح قابل تشخیص نیست و به مرجع خود بازگشته در آن هیچ می شود. تن خاک می شود در تضادی نو و روح به مرجع خود از جایی که از آنجا دمیده شده است.

حضرت حق را حدی نیست. حصاری نیست. بی حد است و ادراک ادمی در فهم آن تا حدی نیابد ناتوان خواهد ماند.

سالک گفت پیرامون ما چیزی نیست جز آگاهی. خاک آگاهی است. تن آدمی آگاهی است و جان آدمی آگاهی است. تجمیع آگاهی در خاک، تن را پدید می آورد و تجمیع آگاهی  در تن جان آدمی را پدیدار می کند. این تجمیع به معنای غلظت نیست و ای بسا که رقیق تر شود در هر مرحله تا انبساط بیشتری یافته و قوت گیرد.

سالک گفت روخ نمیراست و تنها غلیظ و رقیق می شود و در این رفت و شد تواتری ایجاد می شود و بسامد آن نوایی ایجاد میکند. چنین است که نوا و صدا در حال آدمی متاثر از روح آدمی چنان موثر است که برخی بر حرمت نوا  مهر تایید زده اند.

تزکیه در آدمی فرایندی در روح پدید می آورد تا از غلیظ به رقیق میل کند و لطیف شود .

سالک گفت بدان که روح را تمایل به انبساط است و در این تمایل به حصار پیرامون خود دل میزند. ضربانی حاصل می شود از این قبض و بسط. اقیانوس بیکران روح اقدس الهی را نیز تواتری هست حاصل از “دانستن و خواستن” و “خواستن و توانستن”.
هرگاه تواتر روح ادمی با تواتر اعظم هم نوا شود، آدمی در احسن الحال خویش قرار میگیرد.
تواتر اعظم همان نوای الهی ست که هیچ حصاری را بر نمی تابد چرا که بی حد است.
سالک گفت بگذار حق تعالی را حدی فرضی بگذاریم که بر ما بخشنده است که در پی تعالی هستیم و آن حد، “بودن” است. حضرت حق ” هست” هر چند این “هست” خود بی حد است اما ادراک لنگ ما را یاری میکند تا در هرآنچه که موجود است نشانی از حضرت حق بیابیم. روحی لطیف و بی حد و اقدس.

هم نوایی روح ادمی با این تواتر حدود آدمی را فرو می ریزد و بسان غریقی در اقیانوسی بیکران هیچ می شود در احسن الحال خویش.

 آنچه واقع می شود تواتری است در روح آدمی که متاثر از روح الهی است. این حال، حال بندگی روح آدمی است که هر فراز و فرودی در نوای الهی او را به فراز و فرودی می کشاند و براستی کیست که به این درجه از خلوص برسد به غیر او که به شهادت کلام الهی بنده و رسول اوست؟

غلامرضا رشیدی
دی ۹۲


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در جمعه 16 اسفند1392

 

 
 



  بال فرشته
 

22 روز بود که یکی  از بچه های کلاس چهارم  به خاطریک سرما خوردگی ساده دچار  انسفالیت مغزی شده بود و توی کما رفته بود .وقتی برای مشاوره گروهی  به کلاسشان رفتم.همه علاقمند بودند در باره مرگ بیشتر بدانند ...

مرگ چیه ؟ چرا ما ادمها میمیریم ؟درسته ماتوی جهنم میرویم ؟ خانم درسته شب اول قبر ترسناکه ؟ ...

بهشون گفتم بزارید یک قصه براتون تعریف کنم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود .

انوقت خدا زمین افرید ابها واقیانوسها وکوهها ودرختها واتش وباد وهوا ..

اما هنوز تنها بود او ادم افرید ادمها مثل فرشته ها توی بهشت بودند وخدا از ادم خواست به روی زمین  پا بگذارند وزندگی کنند تا روزی که او مقرر کرده  و بعد که مرد برگردند پیش خدا .

انوقت خدا به ادم گفت: تو مثل یک فرشته ای خوب ومهربان ...سعی کن روی زمین هم مثل یک فرشته مهربان ودرستکار  باشی و از هیچ چیزی نترس من مواظبت هستم تا وقتی که  مردی. وپیش من امدی. من ازدیدنت خوشحال می شوم وتو میتوانی بازهم توی بهشت من باشی...

قصه تمام شده بود سیل سئوا ات کودکانه محاصره ام کرده بود .

دران میان یکی پرسید :خانم اگر مردیم وبه بهشت رفتیم خدا  بال مون را بهمون پس میدهد ؟



 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 3 اسفند1392

 

 
 



  بحران
 

تو رفته‌ای


و بحران نوشیدن چای بی تو در این خانه


مهم‌ترین بحران خاورمیانه است و


این احمق‌ها هنوز سر نفت می‌جنگند


از :پوریا عالمی


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در دوشنبه 14 بهمن1392

 

 
 



  ماه بهمن
 

ماه بهمن  توی خانه ما ازاول تااخرش مبارکه(چرا ؟ )

خوب چون تولد من ودخترمه و این یک بهانه خوب برای این است که ازاول ماه به همه یاد اوری کنیم  که تولد مون یادشون نره !!

نه اشتباه نکنید برای این نیست که برامون کادوویی بگیرند . یا تو خرج بیافتند ؟ بیشتر برای اینه که خودمون حس قشنگ و خوبی  داریم  و میخواهیم با بقیه شریک بشیم .

تازه خیلی هم دنبال کادویی گرانقیمتی نیستم . اما یک کادو خاص صدالبته که میخواهم . (مثل چی ؟ ) خوب مثل یک ...

-        یک جفت فنچ سفید و قهوه ای که  تاساعتها منو محوبازی واوازشون کنه (هدیه دخترام  برای تولدم )

-        یا  یک گلدان  گل ازالیای سفید که  گلبرگ هاش به سپیدی تور عروسند  وعطر خوشش  مشامم را نوازش  میده ( هدیه همسرم برای تولدم )

-        ویک  صندلی راحتی برای خود خودم که روش کنار اتش شومینه بنشینم وکتاب " شاهنامه"  بخونم .

-        یک کیک تولد به شکل "شکوفه سفید هلو "

-        یک بلیط مسافرت به هر کجا که باشه

-        .

-        ..

-        ...

-        بازم بگم ؟ 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در پنجشنبه 3 بهمن1392

 

 
 



  نظاره گر صامت
 

تئوری انسان سلطه جو تعریفی که  ادلر از انسان  میدهد شناختی که  او از انسان عصر خود داشت . وهنوز این قصه درهر تولدی  تکرار میشود . سلطه  طبقاتی و جنسیتی و قومی وملی و ...چه فرقی دارد با هر بهانه ای که باشد  میل به  سلطه پذیری و تحت در امر خود  اوردن  ادمها و محیط وجوامع  همیشه مطرح بوده وهست .

کنترل کردن  احساسات و افکار و عقاید و حتی سلایق شخصی( که هیچ حقی را پایمال نمیکند . )تنها برای ان که همه تحت امر  باشند . تانظمی که "من "طالبش هستم  برهم  نخورد ...

همیشه از خودم پرسیدم : چرامردان و زنان راستین سکوت اختیار میکنند  ؟ چرا وارد بازی قدرت نمیشوند ؟و چرا تمایلی به کنترل کردن دنیای دیگران ندارند . ؟چگونه این همه انعطاف برای پذیرش دیگرا ن دارند .ودر  سکوت "نظار گر صامت "هستند .

اصلاچه کسی میتواند ادعا کند که باخشونت میتوان خشونتی راسرکوب کرد ؟  یا میتوان جهان و حوادث و ادمها را کنترل کرد .

و خوشبختانه حالاجوابش را دارم :

 اگر قرار بود جهان با یک نظم وجود داشته باشد چه کسی جز "خدا " میتوانست همه راهمرنگ و همدل کند .

اگرقراره , همیشه  یک قصه به نمایش در آیید ان وقت ان همه فیلمنامه تکراری چه  دیدن  داشت ؟

 یا شاید همه چیز هایکه در اطرافمان رخ میدهد به مثابه کابوسی است که   برای فرار از ان تنها باید از خواب  بیدارشد .

وهیچ کسی قادر به تغییر خود اگاه خواب هایش نیست , چه رسد به انکه خواب دیگران را تعبیر  و بخواهد که ان را تغییر دهد .


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در شنبه 28 دی1392

 

 
 



  این چشمها واین لبخند جادو میکند !
 


بین هدیه های تولد یک بسته پازل بود


به خودم گفتم :برای گذران اوقات فراغت چه


سرگرمی بهتراز ان ؟


جعبه را باز کردم تازه متوجه شدم که با یک

مجموعه حرفه ای روبرو هستم که هیچ علامت

ونشان وحتی نقشی که راهنمایی ام کند  ندارد.


قبل از هرچیز محیط تصویر را رسم کردم .مرزی که

درون را از  برون مجزا میکردومرا مطمئن میکرد.هرتکپازل که دردست دارم در فاصله این فضای حقیقی قرار میگیردو بس. 

رنگ وخطوط نقش وطرح  وسایه ای ازشکل هر

چیزی که  میشد با ان گوشه ای را پر کرد؛ به 

کمک گرفتم . ساعتهاوروزها وهفته ها در حین کار

وزندگی روزمره ...

حالا چشم های تصویرم را در جایش نشانده بودم

چشم های که به هر جهت میرفتم درتمامی

لحظات مرادنبال میکرد .ومن  و در حالیکه .موهایی

مواجش را در زیر حریر خیالم شانه میزدم برای

تکمیل پازل دنبال ان لبخند جادویی مونالیزا بودم ...


هر بار پیش می امد  تکه ای از پازل را در جایی به

اشتباه قراردهم و با قراردادنش برای مدتی مطمئن

شوم که درست گذاشته ام ...اما بعد با پیدا کردن

تکه ای دیگرازپازل  به اشتباهم (بی جزم اندیشی

وتعصب )پی میبردم و عوضش میکردم . وان وقت

دوباره وچند باره به تصویرنگاه میکردم  تا مطمین

شوم ان جاست مرا میبیند وبه من لبخند میزند ...


هنوز خیلی از تکه های  پازل را برای جاگذاری

درکناردارم , اما قسمت های اساسی تصویر تکمیل

وجان گرفته است.


ومن با خودم میگوییم  : این چشم ها واین لبخند

جادو میکند . 

 


 
 

ارسال شده توسط شکوفه پرکار

 در چهارشنبه 18 دی1392

 

 
 



 

.:: مطالب پیشین ::.

  » چرا ترا کسی نمی شناسد ؟
» با اینا زندکی را سر میکنم ...
» خداوند ناظر , صابر و متحمل است ...
» انسان چیست ؟
»
» lمعمای هستی
» کاش...
» فکر میکنم...
» برای من تو همیشه خوبی
» یک روزهای هست...
» خدا مهربان است
» زمین , بهشتی دیگر
» دعا کنید
» به تو نامه مینویسم ...
» هاله
 


 
 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by pink-blooms
Design By : wWw.Theme-Designer.Com